کتاب ایده ها پیامد دارند انحطاط موسیقی - نشر پیله

انحطاط موسیقی

کتاب ایده ها پیامد دارند
Rate this post

آن چیزهایی که موجب انحطاط موسیقی شده، تا حد زیادی مشابه همان‌هایی است که ادبیات را منحط ساخته است، جز آنکه موسیقی اندکی دیرتر به آن‌ها دچار شد. قرن هجدهم دوره‌ای شدیداً کلاسیک بود که در آن موسیقی نمایانگر کیفیت‌های آریستوکراتیک و فراملّی درباره‌ی نظام اجتماعی بود.

موسیقی

موتزارت، نمونه‌ی اعلای آن دوران است، او “بدون تردیدهای برخاسته از آسان‌طلبی”، صورت‌های سنتی را پذیرفت و نمونه‌ای از آزادی و خویشتن‌داری، و از تعادل و انعطاف آفرید. موتزارت، بهترین تصویر از امکانات آزادی و قانون را درست پیش از سیلاب رمانتیک به ما نشان داد.

نخستین نشانه‌های تغییر با بتهوون نمایان شد، کسی که همدلی‌اش را با انقلاب فرانسه نباید نادیده انگاشت. به‌رغم آنکه بتهوون، معماری بزرگ در زمینه‌ی موسیقی بود، با مرسوم ساختن نوانس‌ها و مطرح کردن ظرفیت‌های فردگرایی، آغازگر راهی شد که در قرن بعدی رهروانی بسیار یافت. دهه 30 و دهه 40 قرن نوزدهم، به طور ویژه نمایانگر دوره‌ی رمانتیک موسیقی است.

این دوره نمایانگر تغییری بنیادین در صورت و محتوا بود، تغییری که طی آن می‌توان تمام ویژگی‌های رمانتیسم را مشاهده کرد؛ آهنگسازانی که در جستجوی تاثیرگذاری بودند، با طراحی کنتراست‌ها و ایمیتاسیون‌ها، تلاش می‌کردند تا به نقطه‌ی اوج برسند، آنان مانند هم‌عصران ادبی‌شان در پی نمایش احساسی نامأنوس و لگام‌گسیخته بودند.

در همین زمان، موسیقی آشکارا چهره‌ای عام یافت، که این امر خود را در افزایش اپراها و کنسرت‌ها نشان داد. چنان‌که یک بار دانشجویی بیان کرد، قرن نوزدهم موجب مطرح شدن روزنامه‌نگاران موسیقی شد، کسانی که به همان شیوه‌ای به این هنر خدمت کردند که همکاران ادبی‌شان به ادبیات. اکنون موسیقی تماماً زمینی و آماده شده تا گرایشات واگرای زمانه را دنبال کند. سیر پیوسته‌ی زوال صورت سمفونیک اهمیت بسزایی در این امر داشت، زوالی که به طور قابل اعتنایی بازتاب‌دهنده‌ی انحلال پیشرونده‌ی نظام کلاسیک بود.

منتقدی مدرن بیان داشته که “فراز و فرودها و پس‌درآمدهایی که به آرامی جریان موسیقی شورانگیز موتزارت را مهار می‌کنند، نماد چارچوب‌های کلی جامعه و رابطه‌اش با فرد است. چارچوب‌هایی که اگر به کلی از بین نرفته باشند، دست کم در حال فروپاشی هستند.” حتی به ما گفته‌اند که موسورگسکی مخالف صورت سمفونیک بود، زیرا او غالب بودن موومان نخست سمفونی را نشانه‌ای از چیرگی آریستروکراسی می‌دانست.

موسیقی نیز جنبش امپرسیونیستی خود را داشت. موسیقی، به ویژه با لیست و دبوسی، به بهره‌گیری از رنگ و فضاسازی و حتی شعبده‌های بصری روی آورد. از نگاه فنی، این مرحله رهایشی بود از سازمندی و توازن صورت کلاسیک؛ در نتیجه این مرحله بر “پاره‌های عاطفی”ای متمرکز بود که پیش‌تر، نقاشان را به خود مشغول ساخته بود.

بدین ترتیب می‌توان زوال موسیقی در غرب را در سه سطح شناسایی کرد. این موسیقی در عالی‌ترین شکل خود، ساختارمند بود؛ سپس ماهیتی موضوعی یافت؛ و نهایتاً، پیش از رخ دادن واکنش بخصوص جهان امروز، بافت‌محور شد. ناگفته پیداست که این مسیر، حرکتی است از ایدئال خودآیین و یکپارچه به سوی مجموعه‌ای از پاره‌هایی که فرصتی حداکثری را برای تجلیات سوبژکتیو و خودگرایانه فراهم می‌سازد. من صحبت درباره‌ی جاز را به انتهای بحث موکول کردم، سبکی از موسیقی که به نظر می‌رسد روشن‌ترین نشانه‌ی گرایش عمیق دوران ما به بربریت است. واقعیت چیرگی جهانی سریع آن، نشان‌دهنده‌ی گستره‌ی وسیع انحطاطِ درون است، چنان‌که هیچ حد واقعی‌ای در مقابل چندپارگی بازتاب‌یافته در جاز وجود ندارد.

در این زمینه: گناه خودگرایی

برگرفته از کتاب ایده ها پیامد دارند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *