انسان به عنوان موضوع تاریخ- بر اساس الگوهای تکامل طبیعی و همچنین بر مبنای الگوهای خلقتِ متعلق به خود پیشرفت میکند. با این حال، از آن رو که انسانْ موجود جهانی آلی است که پیشاپیش وجود داشته، او نمیتواند از اصول جوهری هَمان جهان بُگریزد.
انسان و تاریخ
در عوض، او ناگُزیر است که این اصول را در صُوَری سازوار با طبیعت متعلق به خودْ تکرار کند. آثار بُرونی بهجامانده از این خلقتِ مُداوم بشری، امری است که اشپنگلرْ “تاریخ” مینامد؛ و به موجب آن، فرهنگِ سرانجام تکاملیافته تا آخرین مرحله تَحَجُرِِ خودْ یعنی، تمدن صورتِ منحصر به فردی است که در آن، انواع مشخصی از گونههای بشری،خود را بروز میدهند، و توانش متعلق به خود و تنها ماهیت آلــی خاص متعلق به خویش را بَرمَلا میکنند.
گرچه مفهوم سرنوشت فرهنگی فردی، بالتبعْ وضعیتی فَراطبیعیدر فلسفه تاریخ اشپنگلر را مستلزم میگردد؛ اما او، درخصوص معنای آن- یا به عبارت دقیقتر، فقدانِِ آن معنا- لَجوج است؛ و از پذیرش نیت منطقاً فهمپذیر (یا الهی) نهفته در پسِ این اراده جمعی به قدرت، و کشمکشهای بیپایانی که در پی دارد، سَرباز میزند. در عوض، اوْ موضع اتخاذیِ نیچه در خصوص نمایش پُرشکوه تاریخ را برمیگُزیند، و بیان میدارد که آن فاقدِ معنای ذاتی است، و خدایان نسبت به سرنوشت بشر بیتفاوت هستند، و او را ناگزیر داشتهاند که فائق آمدن بَر ایشان و در نهایتْ جایگزینی تصویر خود با ایشان را پِیجو باشد.
به گفته نیچه، یونانیانِ باستانْ اولین مردمی بودند که معنای مرگِ خدایان را کاملاً درک کردند- یعنی، گرفتاری شدید بشر در زمین اساساً غیر قابل درک و لاعلاج بود، و اینکه فعل ظریف اعتراض اوْ تنها میتوانست یک فرازش داشته باشد که آنْ هم، تراژدی بود. اشپنگلر عمیقاً متأثر از پیشپندار نیچه دربارۀ تراژدی است که آن را به منزلۀ پَردهبرداری تدریجی از سرنوشتی بیرَحْم تلقی میکرد که نسبت به رنج فردْ بیتفاوت است. او، این پیشپندار را اصلاح کرده، و به نَحوی به کار میبرد که با اظهارات غیرمستقیم شخص وی دربارۀ خِردِ فراتاریخی- حلول کرده در فیلسوفْ هنرمند تمدنی واپَس- متناسب شود.
و این فیلسوفْ هنرمند، کسی است که برای نخستین بار در تاریخ مربوط به تمدنهای بشری، قادر است این تمدنها را به منزلۀ نمادهای کشمکش بیوقفه در راستای حصول برتری سیاسی و فرهنگی در بازه زمانی محدودِ موجودات زنده درک کند. به علاوه، در همین زمینۀ افکار الهام گرفتۀ نیچه از یونانیان در مورد وضعِ بشر است که باید اصرارِ اشپنگلر مبنی بر آنکه «انسان حقیقتاً برخوردار از ارادۀ آزاد است، اما در واقعیتْ انتخابی ندارد» را جای داد. البته انتخابْ وجود دارد، اما گزینهای است که به تراژدی مُنجر میشود- و به معنای اِلزام فرد به قربانی کردن هر آنچه از ایدهآل و هدف آناکرونیستی شخصی است که او همچنان در محرابِ تمدن دنبال میکند.
این دیگری شاید آسایش و اِیمنداشت را برایِ او به ارمغان آورد؛ لیکن این آسایش و ایمنداشتْ اساساً به بهایِ تلقی بیربطی تاریخی وی خواهد بود. به این ترتیب، تاریخ همواره توسط فاتحین نوشته میشود، و معیاری نهایی میگردد که به وسیله آن، زندگی فَردْ فردِ انسانها سنجش شده، و اهمیّت نسبی آن- اینک و در آینده- به آن معیارْ اسناد میشود.
در این زمینه: وحوش شکارگر

