مارکس معتقد است به رسمیت شناختن این «انسان قانونی» که سوژه انتزاعی نظم بورژوایی است تلویحاً با فعالیت مبادله کالا عملی میشود. به بیان او کنش مبادله نه تنها “هم عرضه و هم تایید ارزش مبادله است که عرضه و تایید سوژهها به مثابه مبادلهکنندگان نیز هست”.
به رسمیت شناختن انسان قانونی
به رسمیت شناختن انسان قانونی این تفاوت «طبیعی» دو طرف مبادله- یعنی نیازها و محصولاتشان- است که زمینه مبادله را فراهم میآورد. اما آنها در [فرایند] مبادله به مانند محصولاتشان “به لحاظ اجتماعی با هم برابرند”. این قرارداد مزدی به لحاظ شکلی شبیه هر قرارداد دیگری است و مارکس این امر را در این توهم که دستمزدهای پرداختی در قبال کار انجام شده برابرند مهم میبیند.
به علاوه به اعتقاد او، از آنجا که در مبادله افراد برابر فرض میشوند و این برابری را اثبات میکنند، آزادی نیز در این برابری نقش ایفا میکند”. مارکس هم مثل وبر مبادله سرمایهدارانه را مبادله ای دوستانه و مسالمتآمیز می بیند. در مبادله الف و ب یکدیگر را به عنوان مالک، به عنوان اشخاصی که کالاهایشان با اراده و خواست خودشان توزیع میشود به رسمیت میشناسند. بر این اساس، مفهوم حقوقی فرد در اینجا پدید میآید، به علاوۀ مفهوم قانونی آزادی تا جایی که در مبادله دخیل است. هیچ کس با زور مالکیت دیگری را غصب نمیکند بلکه این کار به طور داوطلبانه انجام میشود.
در اینجا “افراد به عنوان سوژه و فاعل منحصر به فرد و مسلط مبادله هستند. اینگونه است که به کاملترین شکل آزادی فردی میرسیم”. درست برعکس بردهداری یا سرواژ، که در آن از نظر مارکس”چیزی که مهم است تصاحب و تملک اراده و خواست دیگری است. برده سوژه نیست بلکه ابزار تولید است، یعنی دقیقاً یک اُبژه به حساب میآید. اسارت و بندگی جوهر هستی او است. به بیان مارکس، در قانون روم باستان واژه برده به درستی به عنوان کسی تعریف شده که نمیتواند در مبادله چیزی برای خودش به دست بیاورد.
مارکس در چند جا استدلال میکند که “در ابتدا تجارت پدید میآید اما در ادامه یک نظم حقوقی از دل آن شکل میگیرد”. به لحاظ تجربی فکر میکنم میتوان درباره این اظهار نظر مارکس بحث کرد اما نکته مهمی که وی اشاره میکند این است که – صرف نظر از مساله مرغ و تخم مرغ- در یک تجارت پیشرفته مبادلهکنندگان تلویحاً یکدیگر را به عنوان افرادی برابر به رسمیت می شناسند… آنها در حین عرضه کالاهایشان چنین نگاهی به هم دارند و مایلاند با هم تجارت کنند.
از این رو، او استدلال میکند “نه تنها طرفینِ مبادلهای که برپایۀ ارزش مبادلهای صورت میگیرد برابری و آزادی یکدیگر را محترم میشمارند که مبادلۀ مبتنی بر ارزشهای مبادلهای بستری برای شکلگیری برابری و آزادی فراهم میآورد” مارکس به طور کل ایدهها و مقولات را “انتزاعات مناسبات اجتماعی واقعی که موقتی و تاریخیاند” میدانست، گزارهای که به نظرم به مدد ایده ویتگنشتاین مبنی بر معنای نهفته در «شکل زندگی» بهتر از استعاره «بازتاب» لنین تفسیر میشود. استعاره بازتاب اشاره دارد بر جداپذیری «ماده» از «روح»، چیزی که آن را به تندی رد میکرد.
در این زمینه: آزادی برای مارکس
برگرفته از کتاب سرمایه داری و مدرنیته

