مطالعات مستقیم اندکی در مورد انقراض انجام شده است، اما در بطن ماجرای انقراض پرندهای به نام چمنخروس در شرق ایالات متحده آمریکا یک داستان آموزنده نهفته است از آنچه که وقتی اندازهی جمعیت یک گونه به شدت کوچک میشود.
انقراض چمن خروس
هنگامی که اروپاییها برای اولین بار استعمار سواحل شرقی امریکا را آغاز کردند، این پرنده به راحتی شکار و خورده میشد؛ در نتیجه، در دههی 1840 در بیشتر محدودهی قبلی خود از بین رفته بود. این روند کشتار ادامه یافت و در دههی 1870 جمعیت چمنخروس به جزیرهای در ماساچوست به نام مارتاز وینیارد، بسیار کاهش یافت.
در سال 1896 تعداد آنها به حدود صد عدد کاهش یافت و در سال 1908 پناهگاهی برای آنها ایجاد شد (نوشداروی بعد از مرگ سهراب) و اقدامات حفاظتی انجام گردید که البته دیگر خیلی دیر بود. در ابتدا تعداد آنها به حدود 2000 عدد رسید، اما پس از آن چندین زمستان سخت، آتش سوزی و بیماری، جمعیت آنها را که به دلیل درونآمیزی از نظر ژنتیکی بسیار مشابه شده بودند تحت تأثیر قرار داد و همهی پرندگان از بین رفتند. آخرین چمنخروس، به نام بومینگبن، از سال 1928 به تنهایی زندگی میکرد و در سال 1932 از دنیا رفت. واضح است که اگر در مکانهای دیگر جمعیتی از چمنخروسها وجود داشت، بلایای محلی در مارتاز وینیارد منجر به پایان این گونه نمیشد.
هرچند حداقل اندازهی یک جمعیت قابل دوام، مفهومی مفید در تعریف گونههای در خطر انقراض است، اما در عمل برای حفاظت از آن گونه کاربرد محدودی دارد، زیرا تنها در آیندهای نزدیک، یعنی زمانی که گونهای منقرض شود میتوان واپسنگرانه قضاوت کرد که کاهش جمعیت آن از حد آستانه عبور کرده بود! همچنین، تلاشهای محیطزیستی نشان میدهد که گونهها میتوانند از آستانهی انقراض بازگردند، حتی زمانی که اندازهی جمعیت به زیر هزار عدد کاهش یابد. یک مثال خوب از این مورد عقاب سرسفید آمریکای شمالی است. تخمین زده میشود که تعداد آنها از نیم میلیون در اوایل قرن نوزدهم به حدود 800 عدد در دههی 1950 کاهش یافت.
امروزه دلیل ممنوعیت شکار که علت اصلی کاهش جمعیت آنهاست، بیش از 100000 عدد از آنها وجود دارد. داستان موفقیت مشابهی برای قوی شیپورچی نیز در آمریکای شمالی رخ داده است. نکتهی کلیدی در اینجا آن است که هرچه یک گونه نادرتر باشد، احتمال انقراض آن بالاتر میرود، اما حتی زمانی که تعداد جمعیت بسیار کم میشود، لزوماً انقراض آن صددرصد نیست. رابطهی بین اندازهی زیستگاه، تعداد افراد جمعیت و خطر انقراض باعث میشود تا گونههای در معرض انقراض شناسایی شوند. بنابراین، گونههای بومی، که به عنوان گونههای محدود به مناطق کوچک مانند جزایر، دریاچهها و رودخانهها تعریف میشوند، همیشه در معرض خطر هستند.
جانوران واقع در بالای زنجیرهی غذایی معمولاً بزرگ-جثه و کمیاب هستند که این امر خطر انقراض آنها را افزایش میدهد. توانایی دسترسی به زیستگاهها و توان استعمارگری آنها (معروف به توان پراکندگی)، نیز یک کنترل اساسی یک گونه بر روی مناطق زیستگاهی بالقوه است که او میتواند اشغال کند. گونههای علف هرز، مانند قاصدک، دانههای کوچک زیادی تولید میکنند که میتوانند فواصل زیادی توسط باد طی کنند. در مقابل، بسیاری از درختان متکی به دانههای بزرگی هستند که پراکنش چندانی ندارند و بنابراین توزیع محلیتری دارند.
درخت جاشوا کالیفرنیایی شرایط نگران کنندهی خاصی دارد زیرا تصور میشود سرعت پراکندگی آن تنها 1 تا 2 متر در سال باشد و این ویژگی باعث میشود پس از نابودی (یعنی انقراض محلی یک گونه)، با سرعت کندی در نواحی جدید ساکن شوند. درخت جاشوا بعید است که با تغییرات سریع آب و هوایی به خوبی کنار بیاید، جایی که برای گونهای که در جستجوی کمربند آب و هوایی مورد علاقهی خود است، مهاجرتِ سریع امری ضروری میباشد.
در این زمینه: معنی انقراض
برگرفته از کتاب درآمدی بر انقراض

