«گاهی ممکن است در آرزوی بازگشت لحظه ای، ماهها زندگی کنیم. همیشه به یاد آن لحظه خواهیم بود، اما وقتی که اهمیت آن از بین برود، مانند رودی خشک به نظر میرسد که زمینِ خشک آن را میبینی و درک میکنی که زمانی زندگی در آن جریان داشته است؛ اما دیگر نمیتوانی کاری انجام بدهی.
زندگی
آبِ رودخانه به حالت سابق خود باز نمیگردد؛ همانطور که ستارهای که به زمین میافتد به آسمان باز نمیگردد؛ مانند هر اتفاق دیگری که فقط یک بار رخ میدهد؛ مانند جوانی .. مانند مرگ، آن لحظه فرا نخواهد رسید؛ هیچ چیزی تکرار نمیشود، هیچ کس آن گونه زندگی نمیکند که خود میخواهد و کسی که لحظهای را آن طور که دلخواهش بود زندگی کرد، باید برای همیشه به آن دلخوش باشد و دیگر امیدی به تکرار آن نداشته باشد؛ زیرا او به خوبی میداند که آن لحظه یک رؤیا بود و همین که یک بار برای او اتفاق افتاده بیش از توقع و انتظار بود؛ پس چگونه میتوان انتظار تکرار آن را داشت؟ غیر ممکن است …»
عدن برای اینکه سفر خود را به گذشتهای آغاز کند، که اکنون وجود ندارد از نشانهها آغاز میکند؛ او اهل مطالعه بوده است و اکنون برای اینکه گذشتهاش را باز شناسد باید کتابها، یادداشتها و نقلِ قولها و خاطرات خودْنوشتهاش را بخواند، برای همین از شخصی که مقصر در حادثه است در خواست دارد به جای پرداختِ دیه با او همراه شود و تمام این مطالب را برایش بخواند و در این مسیر اتفاقاتی جذاب و تلخ رخ میدهند.
در این زمینه: کتاب حافظه
برگرفته از کتاب حافظه

