آماجِ تفسیر هایدگر از کانت این بود که نشان دهد، نقد عقل محض در پی ارائۀ نظریهای درباب معرفت و بالاخصّ درباب معرفت ریاضیاتی از علومِ طبیعی نیست، بلکه دستاورد واقعیِ نقدْ بیشتر این است که برای نخستین بار در بابِ مسئلۀ بُنیادگذاریِ متافیزیک یعنی در بارۀ شرایط امکان متافیزیک تدبیر کند. مطابق این تقریر که بطور قابلتوجّهی با استدلال اصلی هستی و زمان پیشینی از سرشت متناهی عقل انسانی امکانپذیر است.
داووس
عقل انسانی برخلاف عقل الوهی به دلیل تناهیِ آن ضرورتاَ به شهود حسّی متّکی است. افزون بر این، دقیقاً اینجاست که افراطگراییِ موجود در تفسیر هایدگر سربرمیآورد و آن اینکه ابداع کانت، مشهور به شماتیزم استعلاییِ فاهمه، به ادغامِ حساسیّت و فاهمه در یک «ریشه مشترک» موسوم به خیال استعلایی میانجامد که زمانمندیْ بنیادِ سرآغازین آن است که باز بطور قابل توجّهی با استدلال هایدگر در هستی و زمان همسویی دارد. و این در نهایت بدین معناست که شالودۀ سنّتی متافیزیک غربیِ مُبتنی بر لوگوس، روح یا عقلِ بیچونوچرا در هم میشکند.
در مُباحثۀ متعاقب آن کاسیرر با اذعان به توافقش با هایدگر بر اهمیّت اساسی خیال استعلایی، با اشاره به این حقیقت که انسانِ متناهی را بایستی همان «حیوانِ سمبلیک» در فلسفۀ صورتهای سمبلیک خود کاسیرر در نظر گرفت، بحث را از سر میگیرد، امّا به این ایده که ما بعنوان «حیوانات سمبلیک» زندانیِ سپهر «غیرِعقلانیِ» تناهی هستیم تعرض میشود. چرا که خود کانت فرایند رهاییِ انسان مخلوقِ متناهی از زنجیر تناهی و گذار به قلمروی حقایق جاودان، ضروری و دارای اعتبار عینی را افزون بر قلمروی تجربۀ اخلاقی، در قلمروی علوم طبیعیِ ریاضی نیز نشان داده است.
از این رو کاسیرر از هایدگر میپرسد که آیا او در پی آن است که از چنین ابژکتیویتهای عینیتی چشم
پوشی کرده و ادّعا کند هر حقیقتی به دازاین یعنی انسان متناهیِ انضمامی مُنتسب است. هایدگر به نوبۀ خود با اذعان به اهمیّت این پرسش سعی میکند هر نوع ایدۀ «گذار» به یک قلمروی اساساَ نامحدود و لایتناهی را رددّ کرده و در مقابل مدّعی شود که رسالت حقیقی فلسفه و آزادی حقیقی ما در گرو انکار چنین اوهام سنّتی در عین اعتصام به تناهیِ ذاتیمان یعنی «تقدیر محتوممان» است.
مناظره با کاسیرر برای هایدگر در داووس فرصتی شگفتانگیز بود؛
،چرا که او توانست در برابرِ برجستهترین نمایندۀ معاصر «عقلگرایی» نوکانتی، ادّعایش را در مقام نویسندۀ گونۀ اساساَ جدیدی از فلسفه عرضه کند که مقدّر است افزون بر برچیدن هژمونی سنّت نوکانتی و تصاحبِ جایگاه آن، اندک گرایشهای عقلگرایانۀ باقیمانده در پدیدارشناسی هوسرل را نیز بیاثر کند و افزون براین، هایدگر توانست چنین ادّعایی را با ارائۀ یک تقریر «ضدّعقلگرایانۀ» رادیکال از خود نقد عقل محض به کرسی بنشاند.
سرانجام با توجّه به تفاوتهای سِنّی و شغلی این دو شخضیّت که کاسیرر 55 ساله بود و از 1919 در هامبورگ صاحب کرسی فلسفه بود و هایدگر هنوز 40 سال نداشت و تازه در فرایبورگ جانشین هوسرل شده بود، این مواجهه سرشار از کشمکشها و هیجاناتِ گذار نسلی بود. ظاهراَ هایدگر توانست توجّه تمامی دانشجویان حاضر در داووس را جلب کند و بیتردید طغیان هایدگر علیه «عقلگراییِ» سنّت نوکانتی در سراسر قارّه اروپا و فراتر از آن به طور چشمگیری موفق بود.
اکنون که گذشته مینگریم، میتوان بُعدی سیاسی و اجتماعی از مواجهۀ داووس را نیز بازخوانی کرد. از آنجاییکه کاسیرر نه تنها برجستهترین نمایندۀ معاصر سنّت روشنفکری لیبرال کلاسیک در آلمان بود، نمایندۀ جمهوریخواهی سیاسی مدرن نیز به شمار میرفت. او در یک خانوادۀ یهودی ثروتمند و حامی اندیشۀ جهان وطنی بدنیا آمد و رسالۀ دکتری خود را زیر نظر هرمان کوئِن، بنیانگذار مکتب ماربورگ، نخستین یهودی صاحب کرسیِ استادی در آلمان و مدافع سیاسی سوسیالیسم ترقّیخواه تألیف کرد.
از سال 1906 تا 1919 به عنوان اُستاد نیمهوقت در دانشگاه برلین تدریس کرد و در طول این مدت علیرغم تألیفِ آثار ارزشمند (نظیر مسئلۀ معرفت در فلسفه و علم جلد یکم [1906] جلد دوّم [1907] مفهوم جوهر و مفهوم کارکرد: پژوهشهایی در باب پرسش بنیادین نقد معرفت [1910] و ویرایش آثار لایب نیتس و کانت) نتوانست در مقام هیئت علمی در آن دانشگاه تدریس کند. بنابراین، در واقع کاسیرر موقعیّت آکادمیک خود را مدیون جمهوری وایمار است، آنگاهکه بالاخره در بهار 1919 از دو دانشگاه تازه تأسیس فرانکفورت و هامبورگ کرسی استادی به وی پیشنهاد شد.
او بعد از ده سال فعالیّت پربار در هامبورگ (جایی که او نگارش فلسفۀ صورتهای سمبلیک را به اتمام رساند در جشن دانشگاهی دهمین سالگرد جمهوری، در آگوست 1928 از وایمار دفاع کرد. برخلاف باور رایج که جمهوری وایمار یک جمهوری «غیرآلمانی» بوده است کاسیرر در ایدۀ قانون اساسی جمهوریخواهی [1929] استدلال میکند که این ایده اصالتاً و اساساَ در سنّت فلسفی آلمان ریشه دارد.
سپس از نوامبر 1929 تا نوامبر 1930 در سِمت ریاست دانشگاه، بعنوان اوّلین یهودی که چنین جایگاهی را در آلمان کسب کرده بود، خدمت کرد، هرچند در 1933 اوضاع دگرگون شد و به مهاجرت اجباری تن در داد. او بعد از دو سال حضور در آکسفورد انگلستان، شش سال در دانشگاه گوتنبرگ سوئد و تا آخر عمر [1945] در ایالات متّحده، در یِیل و کلمبیا زندگی کرد.
در این زمینه: کتاب نزاع ایده ها

