کیج تلاش کرد تا آنچه که «گیرا برای نگریستن» مینامید را از ایدههای پذیرفته شده مبنی بر سلیقه و زیبایی که از نقطه نظر ویژگیهای رسمی قابل درک است، را جدا کند. او با اشاره به چاپهای شخصیاش میگوید:وقتی ما یک اثر هنری را دوست داریم، ما میگوییم که آن زیباست؛ امّا منظور ما اینست که آن گیرا است، زیرا واژه «زیبایی» معنای دیگری جز اینکه ما آن را تأیید کنیم، ندارد؛ تنها دلیلی که ما آن را تأیید میکنیم، این است که آن توجه ما را جلب میکند. دلیل علاقمندیام [به چاپهای آنجاکه آر= ریوآنجی] این است که میتوانم برای یک مدت بسیار طولانی به آن بنگرم و هرگز انتهای آن را نیابم. من چیزی را میبینم که پیشتر متوجه آن نبودم. این همچنین، وضعیتی برای من با نقاشیهای مارک توبی است. به معنای دیگر، تمام آثار من، پاسخی به مارک توبی هستند.
فلسفه هنر
فلسفه کیج این است که هنر، به جای خود ارجاعی، باید مخاطب را به نگاهی متغیر از جهان تبدیل کند. او با قدردانی از کار توبی، اذعان میکند که: «تغییری در نگرش من و ارتباط با هنرم به وجود آمد، به طوریکه متوجه شدم که تجربه نگریستن در پیاده رو همانند تجربه دیدن توبی بود … لذا زیباییشناختی، درست به همان اندازه رفیع بود». همچنین با اشاره به نقاشی سفید رائوشنبرگ و کلاژها و ترکیبهای وی، آنها را نیز مبدل نگرش تغییریافته مخاطب نسبت به جهان بر میشمارد.
به عبارت دیگر، آنچه این آثار به ارمغان میآورد همان گشودن چشمهای فرد به جهان واقعی، به جای تلاش برای فراتر بردن از طریق اشکال ایدئال منحصر به تصاویر، است. ازاینرو، کیج درباره تمام آنها گفته: «خُب، اگر آن هنر نیست، پس من آن را دوست دارم». همین احترام، در مورد حاضر آمادههای دوشان و بعد قوطیهای سوپ وارهول نیز وجود دارد. همچنین کیج به تحسین آثار موریس گریوز، جاسپر جونز، رابرت رائوشنبرگ، داو برادشو و دیگرانی که به تعمق و شکلدهی پیوسته روابط جدید، یا محو کردن مرز میان هنر و زندگی توجه داشتهاند، نیز پرداخته است.
در این زمینه: جان کیج
برگرفته از کتاب جهان تجسمی جان کیج

