ماکس وبر یک «شخصیت متناقض» بود. در یک سو، چهرۀ فرماندهخوی او با ژستهای متکبرانه و بلاغت فریبندهاش قرار داشت و در سوی دیگر، گمنامیِ هستیِ تقریباً مبهم او.
شخصیت ماکس وبر
از یک طرف، لطف حرکاتش، گرمای قلبش، سادگی کودکانۀ علایق صرفاً انسانیاش و از طرف دیگر، میل به جستوجوی سختگیرانه و مصمم حقیقت؛ که این میل گاه چنان بر او چیره میشد که وی را به لعنت الهی دچار میکرد. از یک سو، میلی به کسب معرفت داشت که برای آن تحملِ هیچ رنجی چندان دشوار نبود و از سوی دیگر، نسبت به همۀ دستاوردهای خود بیاعتنا بود. از یک سو، دغدغهای دائمی نسبت به ظواهرِ بیرونیِ تحقیقات علمی داشت و از سوی دیگر، ریشههای عمیقِ او در حقیقتِ اصیل هستی قرار داشت.
از یک سو، دلبستگی مستحکمی به پژوهش روشمند داشت، و از سوی دیگر، اعتقاد داشت که همۀ معرفتهای ما نسبی است. از یک سو،کنارهگیری سنگدلانه از کسانی که به لحاظ اخلاقی او را ناامید میکردند، و از سوی دیگر، مهربانیِ بیپایان و چشمپوشی از خطاها. از یک سو، مبارزۀ نامحدود علیۀ دشمن داشت و از سوی دیگر، آمادگی جوانمردانهای برای آشتی پس از قطعی شدنِ پیروزی. از یک سو، آشفتگیاش در برابر اهریمنی که طی بیست سال نسبت به آمدنش هشدار میداد و از سوی دیگر، آرامش کامل او در جریان فاجعه 1918. از یک سو، ظرفیت او برای شاد بودن در زمان حال و آرامش غرورآمیزش در زندگی و از سوی دیگر، خشم بیحد و حصر و شدید او. از یک سو، اصرار سازشناپذیرش بر الزام اخلاقی بهعنوان قانونِ روز و از سوی دیگر، آگاهی روشن او از شیاطینِ شب.
چنین تناقضهایی ویژگیهای هویتیِ او بهمثابهٔ انسان بودند؛ اما به نظر میرسد غلبۀ همیشگیِ آنها بازتابِ زمانۀ او باشد. ماکس وبر نسبت به زمانۀ خود نگاهی اپوزیسیونی یا از بالا به پایین نداشت. اما این عصر، زمانۀ تنشهای آشتیناپذیر بود. انسانِ این عصر در میانۀ پیروزیهای درخشانِ بیرونیاش و دستاوردهای فناورانهٔ باشکوهش، دیگر نمیتوانست خود را پیدا کند. او بردۀ مکانیسمی شده بود که حتی از فهمِ آن ناتوان بود. این جهانی که پیوسته در زمینۀ دستاوردهای ملموس با همۀ دانشهای خود پیشرفت میکرد، نهایتاً فاقدِ حقیقت بود. در چنین زمانهای نمیشد عظمت را در قالبِ یک شخصیتِ متناسب و متوازن تجسّم بخشید، زیرا چنین شخصیتی بازتابِ جهانِ متناسب و متوازنِ پیرامونش است.
اهالیِ این روزگار تمنّای یافتنِ چنین شخصیتی داشتند، اما از بزرگترین داراییِ خود استفاده نمیکردند. ثباتی که آنها به بهانۀ آن ماکس وبر را کنار گذاشتند، چیزی را در مورد خود این روزگار آشکار میکند، چیزی که امروزه دیگر برای ما آزاردهنده نیست. تضادی که در اندیشۀ ماکس وبر میانِ جهان و اگزیستانس وجود داشت او را یقیناً به نمادِ عصرِ خویش بدل ساخته بود، زیرا این تضاد همانا ذات و کُنهِ اندیشۀ او بود اما نه آنگونه که این عصر بتواند خود را در آینۀ فکرِ ماکس وبر ببیند. ناآگاهیِ این عصر از چندپارگیِ درونی خود، سبب شده بود که خود را وقفِ خودپرستی، ثروت و موفقیت کند؛ و تنها در مواردی خاص آنچه را ماکس وبر عمیقاً تجربه کرده و فهمیده بود تاب آورد.
اما او به امید یافتن تنها راه ممکن برای یک انسانِ یکپارچه و کمالیافته، در آن دوران زندگی میکرد: او با شکستنِ تمام فرمهای واهی، پایههای اگزیستانسِ انسانی را فاش کرد. سرنوشتِ آن دوران، سرنوشتِ آلمان، در مردی به واقعیت تبدیل شد که در حاشیه نبود، بلکه خود او چنین سرنوشتی بود و به اجرای آن کمک کرد. گویی او در کشاکشِ رنج و امید، همچون قلبِ اروپا بود که در آستانۀ از دست دادن حیاتِ معنوی و انسانی خود قرار داشت.
در این زمینه: ماکس وبر ملی گرا
برگرفته از کتاب ماکس وبر سیاستمدار دانشمند و فیلسوف

