خرید اینترنتی کتاب من بی من من هستم - نشر پیله

من هستم

کتاب من بی من
Rate this post

ما درطول عمرمان خود را «من» می‌نامیم: «من بیست­ وچهار، چهل­ وپنج یا شصت­ وهشت ساله هستم»، «من فرانسوی یا انگلیسی هستم»، «من مریض یا سالم هستم»، «من ثروتمند یا فقیر هستم»، «من تنها یا غمگین هستم»، «من خسته یا بیهوش هستم»، «من مجرد یا متأهل هستم»، «من پدر یا مادر هستم»، «من دکتر یا هنرمند هستم»، «من در خیابان راه می‌روم»، «من کتاب می‌خوانم» و … در هر یک از این جمله‌ها به خویشتنِ ذاتی‌مان اشاره می‌کنیم-«من» یا «من هستم»- که درطول هر تجربه‌ای پیوسته حضور دارد و به‌واسطۀ تغییرات متنوعِ احساس‌ها، حالت‌ها، وضعیت‌ها، فعالیت‌ها یا رابطه‌ها محدود می‌شود.

من

من همیشه بیست ­وچهار، چهل­ وپنج یا شصت ­وهشت ساله نیستم، اما من همیشه هستم. من همیشه تنها، غمگین، خسته یا خشک و بی‌روح نیستم، اما من همیشه هستم. من همیشه مجرد یا در رابطه نیستم، اما من همیشه هستم. من همیشه در خیابان راه نمی‌روم یا کتاب نمی‌خوانم، اما من همیشه هستم. من همیشه هیچ­یک از این چیزهای بخصوص نیستم، اما من همیشه هستم. همۀ احساس‌ها، حالت‌ها، وضعیت‌ها، فعالیت‌ها یا رابطه‌ها به من اضافه می‌شود و سپس از من برداشته می‌شود. هیچ­یک از آنها بخشی از آنچه من ذاتاً هستم و بخشی از هستی ذاتی من نیست.

هستی یا خویشتنِ ذاتی ما در هریک از ما به‌مثابه حس «خودم بودن»، احساس هستی یا  شناخت محضِ «من هستم»، می‌درخشد. این شناخت به «محض» وصف می‌شود چون، پیش از محدودشدن با محتوای تجربه، خالی از هر ویژگی ابژکتیو است. این شناخت، شفاف، تهی، ساکت و در صلح و آرامش است. به‌دلیل شفاف یا تهی ­بودنش است که پردۀ سینما می‌تواند رنگ‌ها را عیان کند. وقتی پردۀ سینما با تصویری رنگین می‌شود، «ماهیتِ» شفاف و اصلی آن از بین نمی‌رود فقط موقتاً با آن محدود می‌شود. وقتی آن رنگ محو می‌شود، چیزی جدید برای پردۀ سینما رخ نمی‌دهد، پرده فقط رنگ موقتی را از دست می‌دهد و وضعیت شفاف طبیعی‌اش ظاهر می‌شود.

دقیقاً همان‌طورکه پردۀ سینما رنگ‌هایی را که عیان می‌کند ظاهراً به‌دست می‌آورد، خویشتنِ ما هم ویژگی‌های تجربه را ظاهراً به‌دست می‌آورد: «من هستم» به «من این یا آن هستم» تبدیل می‌شود. درست همان‌طورکه هیچ رنگی برای پردۀ سینما ذاتی نیست، هیچ خصوصیت یا ویژگی‌ای برای خویشتنِ ما جدایی‌ناپذیر نیست. وقتی ما از ویژگی‌های گوناگون حاصل از تجربه رها می‌‌شویم، همۀ آن‌چیزی که باقی می‌ماند عریان می‌شود و آن هستیِ آگاه است. اما، هستی یا خویشتنِ ما آنقدر به خودش نزدیک است که مثل تجربۀ ابژکتیو شناخته نمی‌شود، درست مثل چشم‌ که خودش را نمی‌بیند.

چشم فقط می‌تواند چیزی را که با آن فاصله دارد ببیند و، مشابه این، خویشتنِ ما فقط می‌تواند چیزی را بشناسد که فاصله‌ای آشکار با خودش دارد. نمی‌توانیم خویشتن‌مان را از خویشتن‌مان جدا کنیم تا آن را مثل ابژۀ تجربه بشناسیم. درعین‌حال، هستیِ ما چیزی ناشناخته یا ناآشنا برای ما نیست. درواقع، هستیِ ما عمیقاً برای ما از هر چیزی دیگر شناخته‌شده‌تر است. هستی ما به ما نزدیک‌تر از درونی‌‌ترین اندیشه‌ها و احساس‌هاست. به‌همین‌دلیل، ناگزیر نیستیم برای آگاه‌شدن از خویشتن‌مان جایی برویم یا کاری خاص بکنیم. اگر الان کسی از ما بخواهد بایستیم و گامی به سوی خودمان برداریم کجا می‌­رویم؟ چه کار می‌کنیم؟ آیا می‌توانیم به جایی برویم که ما را به خودمان نزدیک‌تر کند؟ و آیا می‌توانیم به جایی برویم که ما را از خودمان دورتر کند؟

این مشابه با هستی ماست: برای آگاه‌شدن از هستی‌مان کجا باید برویم یا چه کار باید بکنیم؟ واقعیتِ آگاه بودن چیزی نیست که بتوانیم به آن نزدیک‌تر یا از آن دورتر شویم. آگاه بودن یا هستیِ آگاه چیزی است که ما همیشه هستیم، بدون اینکه محتوای تجربه را درنظر بگیریم. به‌هرحال، دقیق‌تر است بگوییم ما از انجام کاری دست­بر می‌داریم، به‌عبارتی، از اینکه بگذاریم خویشتنِ ما با محتوای تجربه پنهان شود دست­بر می‌داریم. وقتی می‌فهمیم هستی یا خویشتنِ ما با تجربه محدود نمی‌شود، دیگر نیازی نیست کاری انجام دهیم، او به خودی خود می‌درخشد.

در این زمینه: وقتی خویشتن آسیب پذیر می شود

برگرفته از کتاب من بی من

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *