حوالی سال 1914، فروید و یونگ که با همدیگر از طریق مکاتبات و در اجلاسیههای انجمن روانکاوی کار میکردند، رفتهرفته از هم دور شدند. از نامههای رد و بدل شده میان فروید و یونگ مشخص میشود که بین آنها روابطی وجود داشته و در عین حال تفاوتِ چشماندازِ آن دو نیز آشکار میگردد. فرویدِ عقلگرا میانهای با دین نداشت، در عوض، یونگ کسی بود که فکر میکرد حوزههای غیر عقلانی و دینیِ تجربۀ انسانی برای فرد مدرن واجد ارزش هستند. یکی در پی کنترل ناخودآگاه و دیگری در صدد ژرفاندیشی دربارۀ آن بود.
یونگ و فروید
به نظر میرسید که یونگ تأکیدی بر بدن و خصوصاً غرایز جنسی ندارد، در حالی که فروید این تأکید را در تمام کارهایش حفظ کرد. زمانی که بدن انسان به عنوان یک نقطۀ مرجع و به عنوان معیارِ ارزش گم شد، روانشناسی یونگ، نسبیگرا و بیش از حد معنوی شد. به نظر میرسد که یونگ بهخوبی با جامعهشناسی پیوند دارد؛ در واقع او به طور غیرمستقیم از کار مکتب دورکیم در توسعه درک خود از نمادهای جمعی استفاده کرد.
و با اینهمه، در نهایت تفکرش تضادِ فرد و جامعه را از بین میبرد، چرا که در جامعهشناسی مأخوذ از دورکیم، غیر از خود جامعه هیچ منبع ارزشی وجود ندارد. از سوی دیگر در نزد فروید، امکانِ بروزِ تضاد بین یک تکانش- آرزوی غریزی و ارزشها و هنجارهای جامعه وجود دارد. بنابراین نظریهاش بیشتر قادر به توضیح تغییر و حتی آغاز تغییر از طریق فهمی است که ارائه میکند.
با به قدرت رسیدن نازیها در سال 1938، فروید از وین رفت و آخرین سال زندگیاش را در لندن سپری کرد. همۀ آثار مهم فروید در چهار دهه اول قرن بیستم در وین نوشته شدند. بیمارانی که برای روانکاوی نزد فروید میآمدند، چنانکه غالباً نیز اشاره شده، از گروه محدودی بودند: طبقه بالا و بورژوازی اروپای مرکزی و شرقی. غالباً گفته میشود از آنجاکه این نمونه نمایندۀ کل بشریت به شمار نمیرود، تعمیمهای فروید دربارۀ انسان قابل توجیه نیستند.
علاوه بر این، شواهد و مدارک مربوط به جوامع دیگر، همیشه از نظریات فروید پشتیبانی نمیکنند؛ برای مثال اینکه همیشه پنج مرحله در رشد شخصیت فرد وجود دارد: دهانی، مقعدی، آلتی، نهفتگی و جنسی. به نظر میرسد نظریۀ فروید از این منظر به مبنای محکمتری در زمان و مکان نیاز دارد. در حالی که نظریۀ فروید ممکن است مربوطه به تعمیمهای تجربی خاصی باشد، اما برای همۀ کارهای نظری قابل استفاده نیست.
این نظریه میتواند برای کسی معقول به نظر برسد که به گروههای خاصی نزدیک میشود و سعی میکند بخشهایی از کنششان را درک نماید؛ کسی که از چهارچوب نظری گستردهتری استفاده میکند تا این کنشها را در آن جای دهد و بکوشد آنها را به این طریق درک کند. بخشهای خاص کنش که فروید در پی فهم و توضیح آن است، همان موارد محدود و مهمی هستند که در یک زمینۀ اکتشافی، نظریۀ جدید را قابل تصور میساختند.
در زمینۀ اعتباربخشی به نظریات، به دادههای بیشتری از فرهنگها و دورههای زمانی دیگر نیاز است، و گاه فروید هیچ تلاشی نمیکرد که کارش را به این نحو انجام دهد. دیگران این کار را از زمانی انجام دادهاند که برای مثال مالینوفسکی چنین مطالعهای را در میان جزیرهنشینان تروبریاند انجام داده است. بعدتر، در ذیل بحث فروید پیرامون صورتبندیهای نظری فنیتر، به این تحقیق خواهیم پرداخت.
در این زمینه: فروید و جامعه مدرن
برگرفته از کتاب فروید و جامعه مدرن

