همۀ اندیشهها و احساسها، صرفنظر از محتوای آنها، چه خوشایند و ناخوشایند باشد چه خنثی، بهوجود میآید و بهتدریج ازبین میرود.
اندیشه ها و احساس ها
حتی درونیترین و ارزندهترین احساسها همیشه حاضر و موجود نیست و چیزی که همیشه با ما نیست نمیتواند برای ما ذاتی باشد. بههمیندلیل، هرگز هیچ نیازی به استفاده از اندیشه و احساس یا دستکشیدن از آنها نیست، بلکه باید به روشنی دریابیم هستی یا خویشتنِ ذاتی ما مقدم بر اندیشهها و احساسها و مستقل از آنهاست. خویشتنِ ذاتی ما نیازی ندارد با کوشش یا تمرین مستقل شود.
خویشتنِ ذاتی ما همیشه ذاتاً آزاد است. فقط شناختن آن بهمعنای دقیق کلمه ضروری است. خصیصۀ حس و حالت بدنی هر چه باشد، هیچیک از آنها پیوسته حاضر و موجود نیست؛ حس و حالتهای بدنی همیشه در تجربۀ ما پدیدار میشود، تحول میپذیرد و ناپدید میشود.
بهاین ترتیب، نیازی نیست به هر طریقی از تجربۀ بدن استفاده کنیم. فقط لازم است بدانیم هستی ما مقدم بر وضعیت بدن و مستقل از آن است. همین امر دربارۀ ادراکهای ما از جهان-مثل دیدنیها، صداها، مزهها، نرمی یا زبری بافتها و بوها-نیز صادق است. همۀ اینها پدیدار میشود، هستی پیدا میکند، تحول میپذیرد و نابود میشود. هیچیک از آنها برای ما ذاتی نیست.
افزونبراین، هیچ رابطهای برای ما ذاتی نیست. مهم نیست این رابطه چقدر درونی و عمیق باشد، هیچیک از آنها حتمی نیست. درواقع، بدون مراجعه و توجه به اندیشه در این لحظه، کسی از داشتن یا بودنِ در یک رابطه شناختی نخواهد داشت. این مطلب حاکی از آن نیست که رابطه اعتبار ندارد یا مطلوب نیست بلکه فقط اشاره میکند هستی یا خویشتنِ ذاتی ما مقدم بر رابطه و مستقل از آن است. و هر فعالیتی هم ذاتی ما نیست. حس «خودم بودن» بر هر کاری که میکنیم استیلا دارد. وقتی سرگرم فعالیتی میشویم ممکن است بهکلی غرق در آن شویم یا با آن یکی شویم، اما وقتی کار را متوقف میکنیم فقط هستی یا خویشتنِ ما، همانطورکه همیشه هست، پا بر جا میماند. هرگز هیچ اتفاقی برای هستیِ محض روی نمیدهد.
در این زمینه: من هستم
برگرفته از کتاب من بی من

