هانا آرنت انتقاد خود از مارکسیسم را مطرح میکند، انتقادی که در اصل میبایست در کانون «دربارۀ زندگی عملی» قرار میگرفت. انتقاد وی از مفهوم کارِ مورد نظر مارکس آغاز میشود، مفهومی که در تمامی نکات مهم با مفهوم کار در دوران باستان متفاوت بود. در حالی که ارسطو همه کارهایی که برای خدمت به حفظ روند زندگیِ صرف صورت میپذیرفتند را سزاوار یک انسان آزاده نمی دانست.
انقلاب مارکسیستی
کارل مارکس کار را موتور تاریخ جهان توصیف میکرد و عواملی که در نظریه سیاسی کلاسیک همواره حائز اهمیت بوده اند را (نظیر قانون اساسی، قانونگذاری و سیاست خارجی) به عنوان روبنای صرف در نظر میگرفت، روبنایی که پایه و اساس آن را مناسبات اقتصادی، تشکیل میدهند. از نظر کارل مارکس به صورت منطقی مسئله توزیع کالاهای تولید شده بواسطه کار، بر مسئله فقر و ثروت اولویت داشت.
با این وجود به گفته هانا آرنت پیامد انقلابهای مبتنی بر مارکسیست، نه از میان برداشتن فقر بلکه تسری مفهوم ضرورت تاریخی به کنش بود. از آن پس به هر بی عدالتی و هر عمل خشونت آمیزی به عنوان بخشی از دیالکتیک تاریخی و به این ترتیب یک ضرورت نگریسته شد. از این زمان به بعد «نه آزادی بلکه فراوانی، هدف اصلی همه انقلابها بوده است، و راه حل مورد انتظار برای مسئله اجتماعی دیگر نه از میان برداشتن جامعه یا جامعه طبقاتی، بلکه برعکس اجتماعی کردن بشریت بوده است».
این اجتماعی کردن به صورت اجتناب ناپذیری از دست رفتن امر سیاسی و فقدان توانایی کنش را به دنبال خواهد داشت، مواردی که به تنهایی کنشهای پیش بینی ناپذیر و خودانگیخته را در بردارند. هانا آرنت این مسئله که انقلاب آمریکا به عنوان تنها انقلاب مدرنِ موفق نتوانست همچون یک الگو مورد قبول واقع شود را ناشی از این واقعیت میداند که انقلاب نه در اندیشههای باستانی و نه در اندیشههای مسیحی از هیچ گونه الگویی برخوردار نبوده است.
با اینکه ارسطو و پولیبیوس الگویی از گردش قانون اساسی ایجاد نمودند، اما آنها توجه چندانی به مسئله چگونگی تحققِ تغییر یک قانون اساسی به یک قانون اساسی دیگر نداشتند، آنها همچنین به بررسی تغییر به عنوان یک پیامد کم و بیش خودشکوفا از پیشرفت و افول پرداختند. در اندیشههای مسیحی ایده آغاز جدید با تولد عیسی بسیار حائز اهمیت است، اما در اینجا مسئله یک آغازِ جدید منحصر به فرد مذهبی مطرح است که تکرار و یا تسری آن به وقایع دنیوی به هیچ وجه قابل تصور نیست.
علاوه بر این انتخابِ اصطلاح انقلاب چندان مناسب نبوده است، چون این اصطلاح در ابتدا از علم ستاره شناسی سرچشمه میگیرد و همان گونه که در کتاب مشهور کوپرنیک با عنوان «درباره گردش افلاک آسمانی» آمده است، این اصطلاح نه یک آغاز جدید، بلکه به طور دقیق بازگشت دورهای اجسام آسمانی را بیان میکند. انتخاب این چنین اصطلاحی از آنجا جالب توجه است که انقلابیون فرانسه و آمریکا در قرن هجدهم میلادی اعتقاد داشتند که توانسته اند نظمی را ایجاد نمایند که «توسط نظام پادشاهی در عصر مطلق گرایی نقض شده و مورد تجاوز قرار گرفته بود».
به این ترتیب هانا آرنت ارزیابی بیان شده از سوی الکسی دو توکویل اندیشمند فرانسوی را مورد توجه قرار میدهد که بر اساس آن هدفِ انقلاب قریب الوقوع «نه سرنگونی رژیم پیشین، بلکه برقراری مجدد آن» بوده است. در این ارتباط هانا آرنت این تصور رایج که بر اساس آن زمانی میتوان به احتمال فراوان انتظار یک انقلاب را داشت که قدرت یک حکومت، تحمل ناپذیر تلقی گردد را پذیرا نیست. انقلابها بیشتر زمانی اتفاق میافتند که قدرت «در خیابان» بوده و صرفاً منتظر برداشته شدن باشد.
مسئله تعیین کننده در ابتدا کمتر هدف، بلکه بیشتر اشتیاق به کنش است، اشتیاقی که در یک عدم تناسب عجیب و غریب با آنچه که امروزه «نمایندگی منافع» نامیده میشود، قراردارد. مفهومی که بخش عمدهای از کنشهای سیاسی قابل برنامه ریزی و قابل پیش بینی را تشکیل میدهد. در سایه این «نمایندگی منافع» انسانهای کنشگر به شهروندان هنجارطلبی بدل شده اند که بر سیمای قرون نوزدهم و بیستم میلادی، از تأثیرات دامنه دارتر و پایدارتری نسبت به همه انقلابیون برخوردار بوده اند.
در این زمینه: دیدگاه هانا آرنت نسبت به کانت
برگرفته از کتاب درآمدی بر هانا آرنت فیلسوف آزادی

