در اوایل قرن بیستم، نویسندگانی مانند فروید میتوانستند دربارۀ خوشبختی بشر بنویسند و این سؤال را مطرح کنند که با وجود چه شرایطی انسان میتواند خوشبخت باشد. از زمان جنگ جهانی دوم، بهندرت دیده میشود که در هزاران متن منتشرشده در حوزه علوم اجتماعی به مفهوم خوشبختی انسان پرداخته شده باشد. به جای آن، تلاش برای ایجاد علوم اجتماعی «فنی» مد بود، علوم اجتماعی که مجموعهای از رشتههای فرعیِ از نظر علمی قابل احترام را در برگیرد.
فروید
در این شرایط خواندن آثار خود فروید لذت خاصی دارد، بهویژه آنگاه که مشکلات اولیۀ مربوط به مقابله با احساساتی که ممکن است در این فرایند ایجاد شوند، به طور رضایتبخشی حل گردند. دیگر اینکه او در مورد علل رنج و خوشبختی انسان مینویسد و به بررسی این موضوع میپردازد که چگونه مردم به دنبال اجتناب از یکی و رسیدن به دیگری هستند. به دلیل تلاش برای مشخص ساختن متغیرهایی که باید مورد توجه جامعهشناسان قرار گیرند و نیز تمرکز صرف بر متغیرهای اجتماعی، نوعی بیمیلی نسبت به متعلقات بدن و غرایز وجود داشته است.
نتیجه، این تلقی میشود که مردم لوح سفیدی هستند که از زمان تولد و از طریق فرایند اجتماعی شدن، هر چه را باید بدانند، یاد میگیرند و در نتیجه تعارضات کمی با جامعۀ خود پیدا میکنند. این مدل از کنش انسانی یقیناً نوعی پیشرفت در مدلهایی محسوب میشود که همه چیز را محصول غرایز ذاتی و انگیزهها در نظر میگرفتند و به عوامل فرهنگی یا اهمیت کمی میدادند یا اصلاً اهمیت نمیدادند. این خودش افتادن از آن سوی بام است.
امروزه جامعهشناسان باید به این فکر کنند که چگونه میتوانند انگیزههای غریزی ذاتی و تضادهای احتمالی آنها با الگوها و ارزشهای فرهنگی متفاوت را مجدداً به تحلیلهایشان وارد کنند. درک جامعهشناختی جامعۀ مدرن فقط اندکی تحت تأثیر کار فروید قرار گرفته است و در این وضعیت، هم روانکاوان و هم عالمان علوم اجتماعی دخیل هستند. با این حال چند استثنا وجود دارد.
برخی از روانکاوان، به طور خاص ویلهلم رایش و اریک فروم، به جامعهشناسی در آثار فروید توجه داشتهاند و برخی از جامعهشناسان نیز، به طور ویژه تالکوت پارسونز، به بررسی سهم فروید در جامعهشناسی خانواده و فرایند اجتماعی شدن پرداختهاند. در حوزه فلسفۀ اجتماعی، تلاش جسورانۀ هربرت مارکوزه برای عمومیت بخشیدن به ایدههای فروید و تاملاتش در باب نیروهای سازندۀ تغییر و فلاکت اجتماعی برجسته است. استفاده از ایدههای فرویدی توسط مددکاران حوزۀ رفاه اجتماعی در بریتانیا و ایالات متحده هم یک حوزۀ کاربردی مهم بوده است.
تعداد بسیار اندکی، تفکر فرویدی را صرف نقد برخی از فرایندهای متمایزِ جوامعِ صنعتی مدرن کردهاند. اینکه خود فروید تا چه حد خواهان آن بود که به چنین نقدهایی بپردازد، مشخص نیست. وظیفه اصلی کتاب حاضر، بررسی این موضوع است. البته هیچ دلیلی وجود ندارد که گمان کنیم فروید میتوانست همه استلزاماتی را که مستمراً از مضامین اصلی کارش اخذ میشود، توسعه بخشد. با اینهمه، جامعهشناسان تلاش نظاممندی برای توسعه این گونه استلزامات نداشتهاند و واقعاً آنگونه که شایستۀ نظریۀ فروید بوده، بدان توجه نکردهاند.
در این زمینه: کتاب فروید و جامعۀ مدرن
برگرفته از کتاب فروید و جامعۀ مدرن

