کتاب نزاع ایده ها کارناپ کاسیر و هایدگر
بحران فلسفه یکی از مهمترین موضوعاتی است که بعد از کانت، در فلسفههای پساکانتی، نوکانتی، هرمنوتیک، پدیدارشناسی و در فضای پس از جنگ جهانی دوم در قالب فلسفههای تحلیلی و قارّهای کماکان بدان پرداخته میشود. چنانچه بخواهیم این مبحث هویّتی، تاریخی و فلسفی را با نظر به سرآغاز آن در دورۀ مدرن مرور کنیم، در وهلۀ اوّل این کانت بود که با پرسش از امکان متافیزیک، از جهتی پایان متافیزیک و از سوی دیگر سرآغاز دوبارۀ آن را نوید داد.
امّا انحراف هگل از حدود نقد عقل محض به تعبیر هوسرل و در واقع حدود تجربه و دعویِ شناخت کلّ مطلق از طریق ترسیم یک منطق دیالکتیکیِ متافیزیکی، فلسفه را اساساً در موقعیّت و وضعیّتی پیشاانتقادی قرار داد. مزید بر این، فلسفۀ ایدئالیستی جزمی که فلسفه را از هرگونه رئالیسم علمی دور میکرد، رشد علوم طبیعی/ تجربی در قرن نوزدهم باعث شد وضعیّت بحرانی فلسفه بیش از پیش تشدید شود.
ظهور مکاتب نوکانتی ماربورگ و بادن در این ضرورت و التزام تاریخی- فلسفی ریشه داشت که می بایست متافیزیکی را که بدست ایدئالیستهای آلمانی از جهان واقعی علمی دور افتاده بود احیا میکردند. آنها از کاربستِ روش استعلایی دو هدف عمده داشتند؛ نخست اینکه با پیکربندی معرفت به شیوۀ استعلایی علم را از رئالیسم خام/ علمزدگی محض و در گام بعد فلسفه را از مطلقگرایی جزمباورانه نجات میدادند.
وجه اشتراک سه فیلسوفی که فریدمن در این کتاب با در برابر هم قرار دادن آنها میخواهد ریشۀ فلسفههای تحلیلی و قارّهای را نشان دهد این است که هر سه فیلسوف مدّنظر مستقیم یا غیرمستقیم در مکاتب نوکانتی تربیت یافته و توأمان منتقدان جدّی نوکانتیگرایی هستند. و نزاع میان جبهۀ پایان متافیزیک [فلسفه تحلیلی] و تداوم متافیزیک (مشخصاً فلسفۀ هایدگر که فریدمن آن را منشور فلسفۀ قارّهای میداند) به معنای واقعی کلمه اساساً یک نزاع فلسفی است، هرچند دارای وجوهی آیرونیک نیز هست که بدون در نظر گرفتن ترمینولوژی این سه فیلسوف در دورههای مختلف فکری آنها قابل درک نیست.
بعنوان مثال در دورهای که کارناپ با مقالۀ حذف متافیزیک از طریق تحلیل زبان میخواهد از متافیزیک فراروی کند و برای شرح یاوه بافی منطقی به متون هایدگر ارجاع میدهد، هایدگر بدون التفات به علمگرایی محض که کاسیرر نیز منتقد آن بود، با طرح هستیشناسی بُنیادین و از طریق بازطرح پرسش هستی در پی درانداختن یک متافیزیک بُنیادین است که وحدت علوم را تضمین کرده و در عین حال جایگاه مادری علوم را به متافیزیک اعاده کند.
امّا طنز ماجرا این است که کارناپ در زندگی نامه علمی من که به سال 1963 نوشته است، با نگاهی خوشبیانه به متافیزیک، آنرا شیوهای از بیان احساسات در باب زندگی (Lebensgefühl) میداند و در همین دوره هایدگر با پایان متافیزیک و آغاز تفکّر، علم و متافیزیک را پروژۀ واحدی میداند که از تفکّر اصیلی که موضوع آن خُدا/ خُدایان است دور افتاده است.















دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.