دو حوزۀ تمایلات جنسی و خشونت در نظریۀ فروید به هم مرتبط هستند. انرژی لیبیدویی ناشی از تمایلات جنسی باید موجود باشد تا از آن در ایجاد و حفظ جامعه و فرهنگ استفاده شود. سرکوب غریزی تمایلات جنسی و تکانههای پرخاشگرانۀ خشونتآمیز، اساساً برای ممکن شدن هر جامعۀ بشری ضروری است و به مقابله با تکانههای تهاجمی مخرب کمک میکند. افراد در زندگی و کار با یکدیگر خصومتهای متقابلی را ایجاد میکنند، لذا برای ادامۀ زندگی و کار باید از طریق انرژی جنسی تصعیدشده با آنها مقابله کرد.
تمایلات جنسی و خشونت
بعداً با جزئیات بیشتری دربارۀ این ایدهها بحث خواهد شد، اما در اینجا مهم است که به رابطۀ متقابلی که فروید بین این دو مجموعه از تکانههای غریزی برقرار میکند، توجه کنیم. در بحثهای مربوط به کار فروید چندان به این رابطه اشاره نشده است، اما اگر قرار است که فروید به درستی درک شود، باید این موضوع مورد بررسی قرار گیرد. در طول عمر کاری خود فروید، بحث در مورد دلالتهای ضمنی و جامعهشناختی روانکاوی از دیدگاه مارکسیستی رادیکال توسط ویلهلم رایش مطرح شد. بخش اول کتاب رایش، که اکنون به عنوان انقلاب جنسی شناخته میشود، توسط او در سال 1929 و بخش دوم در سال 1935 منتشر شد.
خطوط کلی نظریۀ متأخر فروید در کتاب روانشناسی تودهای و تحلیل ایگو (1921) در دسترس قرار گرفت و اولین اشاره به غرایز مرگ در سال 1920 در کتاب فراسوی اصل لذت صورت گرفت. فروید نقش غرایز مرگ در زندگی گروهی را به طور کاملتر در کتاب تمدن و ملالتهای آن (1930) توسعه داد. آثار رایش به قدری سیاسی تلقی شد که در نهایت از جنبش بینالمللی روانکاوانه کنار گذاشته شد. او سعی کرد یافتههای روانکاوانه را در مورد مسائل سیاسی به کار برد و بهویژه تلاش کرد تا فهم اخلاق جنسی را در بین دانشجویان و کارگران جوان تغییر دهد.
رایش با فروید در مورد وجود احساسات ضد اجتماعی و ناخوادآگاه در جوامع مدرن اروپایی و آمریکایی موافق بود، اما فکر میکرد برای توضیح این احساسات هیچ نیازی به طرح غرایز اساسی مرگ نیست. اگر افراد نسبت به یکدیگر خصمانه و ضد اجتماعی بودند، به این دلیل بود که آنها نمیتوانستند از قدرت ارگاسمِ کاملِ دستگاه تناسلی لذت ببرند. اگر مردم بدون اخلاق جنسی اجباری اجتماعی میشدند و یاد میگرفتند که از تمایلات جنسی تناسلی لذت ببرند، هیچ رفتار خصمانهای وجود نمیداشت: فرد سالم اخلاق اجباری ندارد، زیرا هیچ تکانهای ندارد که خواهان بازداری اخلاقی باشد. آنچه را که از تکانههای ضد اجتماعی بر جای میماند، میشود کنترل کرد، مشروط به اینکه نیازهای اساسی دستگاه تناسلی برآورده شوند.
بنابراین رایش در بخش اول کتاب انقلاب جنسی استدلال کرد که فروید تنها با یک نوع جامعۀ انسانی، یعنی نوع جامعۀ اقتدارگرای پدرسالار سروکار دارد. در جوامع مادرسالار هیچ محنت جنسیای برای جوانان وجود نداشته و اغلب، هیچ مرحلۀ مقعدی بین مراحل دهانی و آلتی را تجربه نمیکردند.(18) استفاده رایش از شواهد قومنگاری مشکوک است، اما به طور کلی میتوان پذیرفت که حتی اگر شواهد رایش به دقت صورتبندی نشده باشد، در نظریه فرویدی ممکن است تفاوتهایی وجود داشته باشد که او به آنها اشاره کرده است. یک ادعای کلیدی فروید باقی خواهد ماند: اینکه جوامع پیشرفتۀ تکنولوژیک، جوامعی بودند که ساختار اقتدارگرای پدرسالارانه و اخلاق جنسی مرتبط با آن را داشتند و این تصادفی نبوده است؛ این رابطهای است که باید و میتوان آن را با نظریۀ روانکاوی توضیح داد.
رایش تمایل داشت این ارتباط متقابل را نادیده بگیرد، اما برای جامعهشناسی فروید این ارتباط مهم بود. به نظر او جوامع مدرن و تکنولوژیک نمیتوانند به سادگی اخلاق جنسی و اجتماعی شدن جنسی خود را بدون پیامد برای دیگر بخشهای جامعه تغییر دهند. این پیامدها در فصول بعدی بررسی خواهند شد، اما بهویژه با توجه به علاقهای که اخیراً به نظریات رایش نشان داده شده، ابتدا باید دید که در کجای نظریۀ عام او قرار میگیرند.
رایش فکر میکرد یافتههای روانکاوی پیامدهای منطقی دارند که به ایجاد نیاز به تغییر در آموزههای اخلاقی و عملکرد مربیان در مدارس و کلیساها منجر خواهد شد. روانکاوی نشان داد که سرکوب یک فرایند اجتماعی است. اعضای هر جامعه همگی در مجموعۀ مشترکی از ارزشها و نگرشها نسبت به تمایلات جنسی، اجتماعی میشدند؛ البته بین افراد با توجه به شرایط خاص خانوادهشان تفاوتهایی وجود داشت. والدین بیانگر ارزشهای جامعۀ بزرگتری برای کودک بودند و نهادهای اجتماعی دیگر چون نهاد پزشکی، دین و آموزش نیز بر رشد نوزاد تأثیر میگذاشتند. ادعای رایش این بود که فروید تمایلی به نتیجهگیری واضح در خصوص تحلیل روانی نداشت: اینکه برای غلبه بر سرکوب جنسی، لازم است تغییراتی در این نهادها داده شود.
در این زمینه: فروید و امر ناخداگاه
برگرفته از کتاب فروید و جامعه مدرن

