پیش از سال 1780، روشنگری در کشورهای اصلی به صورت مشخصی دچار تضعیف شد. در حالی که پیشگامان و حامیان روشنگری به تدریج از این دنیا رفته بودند، شعارهای روشنگری (و نه خود واژه روشنگری) بواسطه تکرار مدام هر چه بیشتر، گیرایی و تأثیر خود را از دست دادند. همزمان در همه جا به صورت آشکاری جنبشهای خرد ناباورانه مخالفی به وجود آمد که به ویژه نسلهای جوان به آنها ملحق شدند.
روشنگری
به جای احساسگرایی قدیمی که با اخلاقگرایی روشنگری پیوند خورده بود، تقویت بیپروای ارزش احساس و قوه تخیل، طبیعت و تاریخ و موارد عجیب و شرم آور ظاهر گشتند؛ جاذبه تاریکی افزایش یافت و این جاذبه در برابر به اصطلاح وضوح سطحی قوه فاهمه قرار گرفت و به مخالفت با آن پرداخت. علاوه بر این از یک سو نیاز به مذهبی جدید، نیازی که با مذهب عقلانی برآورده نشد و از سوی دیگر نیاز سیاسی روزافزون صاحبان قدرت برای مقابله اجرایی با تأثیرات تهدید آمیز و هراسناک روشنگری، سبب شدند که این جنبش پیش از این تهاجمی، در حالتی تدافعی فرو رود.
رخداد انقلاب فرانسه برای پایان روشنگری بسیار تعیین کننده بود. در نگاه اول به نظر میرسید که این انقلاب نوید بخش تحقق مطالبات اساسی روشنگری باشد، به همین دلیل انقلاب فرانسه شور و اشتیاق فراوانی را حتی در میان بسیاری روشنفکران خارج از روشنگری و به ویژه در آلمان برانگیخت (در حالی که دلبستگی و همدلی حاکمان و بسیاری از اشراف زادگان که در روشنگری فرانسوی، فرهنگ فرانسوی را ستایش میکردند، به طور ناگهانی در سال 1789 پایان پذیرفت). اما هنگامی که پادشاه در پاریس اعدام شد و وحشت حاکم گردید، فضای فکری و سیاسی به سرعت دستخوش تغییر شد.
جنگهای ملی که در همه جا به دنبال انقلاب در گرفتند، به ویژه جنگهای کشور گشایی ناپلئون، سبب نابودی «بینالملل روشنگری» شدند؛ رویای جهان شهروندی عقلانی با واقعیت تاریخی مردم و ملت دچار تضاد شد. حکومت خود دیگر (با کمک فرضیه قراردادی اجتماعی) نه به عنوان ابزاری برای رسیدن به یک هدف (آزادی، عدالت، محافظت از تملک و غیره)، بلکه به عنوان سازواره ای طبیعی یا تاریخی یا حتی الهی درک شد.
به پایان روشنگری میتوان به عنوان شکست و چیرگی یا به عنوان بحران و دگرگونی اساسی نگریسته شود، یعنی به عنوان پیروزی یک ضد روشنگری یا به عبارت دیگر پیروزی ایدههای جدید، یا به عنوان یک گذرگاه صرف برای ورود به یک روشنگری جدید و بالاتر. چنین اختلافی همچنان پابرجا است: آیا پایان روشنگری به معنای شکست قطعی اندیشه موهومِ یک عقل آزاد انسانی است، یا در اینجا صرفاً ضعف موقتی مدرنیته مطرح است؟ در ابتدا چارهای به جزء پی بردن به پایان اسف بار و از این حیث شکست روشنگری تاریخی در اواخر قرن هجدهم میلادی وجود ندارد.
حتی اگر اندیشههای روشنگری در پایان این قرن نسبت به آغاز آن حاوی حقایق بیشتری باشد، بدیهی است این حقایق کافی نبودند. تغییر لحن و تأکید شعارها در طول قرن هجدهم میلادی (از فهم به عقل، از فضیلت به آزادی، از وظایف طبیعی به حقوق طبیعی) اشاره به تلاشهای روشنگری برای غلبه بر واقعیتِ در حال دگرگونی یا غلبه بر تجربه واقعیت دارد، مسئلهای که به صورت آشکارا صرفاً تا حدی موفقیت آمیز بوده است. روشنگری تجربیاتی را ممکن ساخت (نظیر بالا بردن ارزش احساس آزاد)، که خود نیز آنها را درک نکرد. به ویژه انقلاب فرانسه با تحقق بخشیدن به امکانات جدید همزیستی انسانی حتی برای مدت کوتاهی (امکاناتی که از مدتها پیش برای دستیابی به آنها تلاش شده بود) اندیشه را با مسائل جدیدی مواجه کرد، مسائل و مشکلاتی که با استفاده از ابزار مفهومی روشنگری به ظاهر امکان چیرگی بر آنها وجود نداشت.
با این حال نباید نادیده گرفته شود که شکست روشنگری، پیامدی از موفقیت آن بوده است. بسیاری از دستاوردهای روشنگری نظیر مطالبه قاطعانه حقوق بشر و رواداری، در اصل به موضوعاتی بدیهی بدل گشتند، هر چند که چنین دستاوردهایی در واقع همواره در معرض خطر قرار داشتهاند، اما برخی دیگر از موضوعات روشنگری نیز حتی از طریق اصلاحات قانونی و حقوقی به ساختارهای حکومتی راه یافتهاند. روشنگری به ویژه در زمینه تعلیم و تربیت با مقابله با بیسوادی به فرآیند عمومی مدرن سازی شتاب بیشتری بخشیده است، این جنبش همچنین اقدامات عملی در زمینه پزشکی و بهداشت را ارتقاء داده است.
روشنگری به ویژه در کشورهایی که در آنها تأثیر گسترده و عمیقی ایجاد نموده، یک ذهنیت عقل محور و در نتیجه یک قابلیت انتقادی- استدلالی به وجود آورده که امروزه به صورت امری بدیهی (دست کم به عنوان یک خواسته) بر زندگی روزه مره در این کشورها مستولی شده است. اگر چه پسرفتها و تلاشهای قاطعانۀ مذهبی و سیاسی جهت ترمیم و به حالت اول برگرداندن (از هر نوع و در هر زمان) ممکن هستند، اما چنین رویدادهایی را میتوان به عنوان رومانتیسم قلمداد کرد.
در این زمینه: روشنگری در آمریکا
برگرفته از کتاب عصر روشنگری

