انسان، آنگونه که برخی بحث کردهاند (برای مثال تروتر در 1916)، یک حیوان گلهای با غریزۀ گلهای نیست. نوزادی که در اثر تنها گذاشتن گریه میکند، با دلداری یکی دیگر از اعضای گونۀ خود راضی نمیشود، در عین حال ممکن است با دیدن فردی غریبه بیشتر ناراحت شود. وقتی مادر یا جانشین مادر برگردد و دوباره به او آرامش دهد، گریۀ او قطع میشود.
رمه
فروید فکر میکرد عضو یک گونه که غریزۀ گلهای داشته باشد، با دلداری هر عضو دیگر آرامش مییابد و نیازی به توجه یک فرد خاص، یعنی مادر خود نوزاد، نخواهد داشت. افزون بر این به نظر میرسد گروههایی از انسانها که از سازماندهی اندکی برخوردارند، یک ابژۀ عشقی مشترک برای دوست داشتن و دوست داشته شدن تولید میکنند.
فروید نتیجه میگیرد انسان یک حیوان رمهای است، یعنی موجود منفردی که در یک رمه توسط یک رئیس رهبری میشود. بحث زیستشناختی ممکن است در اینجا چندان قانعکننده نباشد، با وجود این، تمایز قائل شدن بین این بحث و هدف فروید از درک ساختار عاطفی گروههای انسانی مفید خواهد بود. یک گروه بسیاری از وجوه اولیۀ «میراث کهن» بشریت یعنی رمۀ نخستین را دوباره فعال میکند؛ رمۀ نخستین دلالت بر گروه نسبتاً کوچکی از افراد دارد که یک مرد مستبد قدرتمند -در اصل پدر- بر آن حکومت میکند. فروید ابتدا این فرضیه را در کتاب توتم و تابو با بسط و توسعۀ ایدۀ داروین مطرح کرد.
این فرضیه پیامدهای مهمی در روانشناسی تودهای دارد، زیرا فروید بر آن است که به درک فعالیت عاطفی در گروهها کمک میکند. طرح چنین فرضیهای میتواند انسجام و تفاهم در این خصوص ایجاد کند. این فرضیه به عنوان بخشی از حدس و گمان، از زمانی که برای اولین بار توسعه یافت، تجربهگرایان را نگران کرده، زیرا به نظر نمیرسد مبتنی بر واقعیات باشد. واقعیاتی که این فرضیه بر آن استوار است، مربوط به زندگی عاطفی ناخودآگاه گروههاست و به این ترتیب میتوان آن را به عنوان کمکی مهم در درک اینگونه احساسات و اعمال در گروههای انسانی پذیرفت.
گروهها به راحتی به فعالیت ذهنی بدوی از نوع منسوب به گروه رمۀ نخستین باز میگردند: کماهمیت شدن شخصیت فردی خودآگاه، تمرکز افکار و احساسات در جهت مشترک، غلبۀ جنبۀ عاطفی ذهن و زندگی روانی ناخودآگاه، گرایش به تحقق فوری نیاتی که پدید میآیند. نخستین ادعا این است که روانشناسی گروهها قدیمیترین شکل روانشناسی انسان است و پس از آن روانشناسی فردی رهبر، رئیس یا پدر نیز به عنوان قدیمیترین روانشناسی فردی محسوب میشود. فروید در اینجا تمایل دارد مفهوم «قدیمیترین» را با «اولویت منطقی» اشتباه بگیرد. در مدل فروید، گروه برابریطلبِ دستۀ برادران تنها در رابطۀ مشترک خود با رئیس یا پدرِ مسلط و به عبارتی در ارتباط با رهبر فردی میتوانند احساس برابری و وحدت کنند.
نه گروه و نه فرد نمیتوانند «قدیمیتر» از دیگری باشند، زیرا آنها به عنوان رهبر و گروه درقالب یک رابطۀ اجتماعی مفهومپردازی میشوند. کل این وضعیت از نظر فروید یک سازۀ ضروری برای روانشناسی تودهای اوست و از این بابت منطقاً مقدم بر هر سازه یا فرضیۀ دیگری است که در نظریۀ روانکاوی درباره گروهها بسط و توسعه یافته است. این یک وضعیت باستانی است و در ناخودآگاه مردم امروزی حضور دارد و ممکن است در یک موقعیتِ گروهیِ تصادفی ظاهر شود و در هر صورت ناخودآگاهانه بر کنش افراد در گروهها تأثیر بگذارد. پدر نخستین رمه، سلطهگر، متکی به خود، مستقل و کاملاً خودشیفته است و افراد دیگر فقط تا آنجا که نیازهای او را برآورده میکنند، دوست داشته میشوند.
او ابتدا جاودانه نبود اما بعداً با خدایی شدن جاودانه شد. بنابراین وقتی او مرد، پسر کوچکترِ مورد علاقۀ مادر باید رهبر میشد. از این رو باید راهی وجود داشته باشد که یکی از اعضای گروه به یک رهبر تبدیل شود. این را میتوان تنها به یک روش انجام داد. فروید ادعا میکند: پدر نخستین از ارضای مستقیم تکانههای جنسی پسرانش جلوگیری کرده بود؛ او آنها را وادار به پرهیز و در نتیجه ایجاد پیوندهای عاطفی با خود و با یکدیگر کرد و این میتوانست ناشی از آن تکانههایی باشد که هدف جنسیشان مهار شده بود… هر کس جانشین او شد، امکان ارضای جنسی نیز به او داده شد و به این وسیله راهی برای خروج از شرایط روانشناسی تودهای به او ارائه گردید.
در این زمینه: فروید و مکتب فرانکفورت
برگرفته از کتاب فروید و جامعه مدرن

