یکی از حقایق مهم حیات فکری قرن بیستم، واگرایی بنیادی یا گسست بین سنّت فلسفیِ «تحلیلی» غالب در کشورهای انگلیسی زبان و سنّت فلسفی «قارّهای» مسلّط بر کشورهای اروپایی بوده است. بسیاری بر این باورند که سنّت تحلیلی ظاهراً به دلیل پرداختن به مسائل تخصّصی در تحلیل منطقی یا زبانشناختیِ زبان از مسائل معنوی نظیر معنای زندگی،
ماهیتسرشت انسان و ویژگیهای جامعۀ خوب که دغدغۀ هر شخص متفکّری است، رویگردان شده است.
نزاع ایده ها
فلسفۀ تحلیلی به بهای گُسستن از مسائل اساسی و بُنیادی فلسفی که فراتر از دغدغههای حلقۀ کوچکی از متخصّصین است، به کسوتِ رشتههای علمی در آمده است که وضوح روش و پیشرفت همهجانبۀ مشارکتی در صورتبندی و همسانسازی «نتایج» وجه مشخّصۀ آن است. بدینترتیب، پرداختن به مسائلی که بطور سنّتی مسائل اساسیِ فلسفه بوده است، دغدغۀ متفکّران قارّهای است، امّا از نظر کسانی که بیشتر به فلسفۀ تحلیلی گرایش دارند، آثار این متفکّران، هرگونه دغدغه به وضوح روش و پیشرفت همه
جانبۀ مشارکتی را به خاطر ابهامی حساب شده و اغلب عامدانه، که این امر بیشتر خصلتِ کابرد شاعرانه از زبان به جای بحث ظاهراً استدلالی-منطقی است به گمراهی میکشانند.
در دنیای فلسفۀ حرفهای، جدایی و شکاف
میان بیندو سنّت تحلیلی و قارّهای، همچون شکافی بس عمیقتر جلوهگر شده است که چارلز پرسی اِسنو از آنرا،با عنوان به عنوان شکافِمیان بین«دو فرهنگِ» متضاد تعبیر میکند (که یکدیگر را درک نمیکنند)؛ یعنی شکافمیان بینفرهنگ دانشمندان و فرهنگ «روشنفکران ادبی». در اوایل دهه 1930 این واگراییِ فکری بنیادین بهیکباره و با حملۀ ستیزهجویانۀ معروفِ رودلف کارناپبه در قالب«شبهگزارههای متافیزیکی» تبلور یافت.
کارناپ از رهبران حلقۀ تجربهگرایی منطقی وین و یکی از سرسختترین مدافعان رهیافت علمی نوین به فلسفه بود؛ رهیافتی که صراحتاً خواهانِ گسستی ریشهای از سنّت بزرگ متافیزیکی بود. کارناپ در مقالۀ خود با عنوان «
غلبه برحذف متافیزیکبواسطۀاز طریق تحلیل منطقی زبان»، با برجسته ساختنِ مارتین هایدگر بهعنوان نمایندۀ متافیزیک معاصر، بر رویِ گزارۀ معروف او،یعنی «نیستی خود مینیستد» متمرکز میشود و آن را نمونۀ بارز یک شبهگزاره متافیزیکی قلمداد میکند. از نظر کارناپ این گزارۀ هایدگری بهعنوان نمونه دقیقاً به این دلیل که از ساختار منطقیِ به درستی فهمشدۀ زبان تخطّی کرده است، از حیثِ شناختی بیمعناست.
برعکس در مقابل،از نظر خود هایدگر، چنین تشخیصِ ناشی ازتوسّل شیفتگیِنابجا به منطق، از ویژگی های سنّتی است که بعدها با عنوان سنّت تحلیلی شناخته خواهد شد و البته هرگز به طور دقیق منظوراو هایدگررا در نخواهد یافت. نزاع هایدگر و کارناپ بر سر «نیستی خود مینیستد» اکنون ممکن است برای ما تقریباً پوچ به نظر آید: یکی از طرفین نزاع، جملاتی بهظاهر نغز امّابه ندرت فهم پذیرگُنگ و نامفهومرا به طرزی ثقیل صورتبندی میکند و طرفِ دیگر، این جملات را از سر خُردهگیری، براساس منطقی کاملاً ناسِره بررسی میکند. لذا، بهندرت میتوان دریافت که ماحصل چنین مجادلهای چه میتواند باشد.
با این وجود، وقتی در اوایل دهۀ 1990 آغاز کردم
کارروی رسالۀ حاضر کار کنمرا آغاز کردم، فهم این نکته برایم شگفت انگیز و جالب بود که حملۀ مجادلهآمیز کارناپ به هایدگر ارتباط تنگاتنگی با یکی ازرخدادهایرویدادهای معروف و تعیینکنندۀ اندیشۀ فلسفی اوایل قرن بیستم، یعنی مناظرۀ معروف هایدگر و کاسیرر در داووسِ سوئیس به سال 1929 داشته است؛ زیرا چنانکه میدانیم کارناپ در این مناظره[بین هایدگر و کاسیرر. م]شرکت کرده و با هایدگر دیدار و گفتوگو داشته و پس از بازگشت به وین سخت شیفتۀ فلسفۀ هایدگر شده بود.
کارناپ پیشنویسهای اولیۀ مقالۀ «
غلبه برحذف متافیزیک» را بلافاصله پس از همین رویداد نوشت و ارائه داد، چون او در فضای سیاسی بسیار آشفته و نابسامان اروپا در اوایل دهۀ 1930 در صدد بود به یک کُرسی استادی در اروپا دست بیابد. همچنین میدانیم،و این شاید چندان شگفتآور نباشد، که موضوعات مطرح در انتقادات کارناپ (هم برای او و هم برای هایدگر) اهمیت سیاسی و اجتماعی بسیاری داشتند و آینۀ تمامنمای منازعات فرهنگی عمیق و فراگیر اواخر دورۀ وایمار بودند.
در واقع، اندکی پس از تکیه زدنِ نازیها بر اریکۀ قدرت در سال 1933 (یعنی همان سال که هایدگر ضمن حمایتِ صریح از رژیم ناسیونالسوسیالیست جدید، ریاست دانشگاه فرایبورگ را بر عهده گرفت) هم کارناپ و هم کاسیرر به جهان انگلیسی زبان مهاجرت کردند و هایدگر تنها فیلسوف فعالِ تراز اوّل بود که در اروپا ماند. بنابراین آنچه امیدوارم در این رساله نشان دهم این است که مواجهۀ کارناپ،کاسیرر و هایدگر در داووس برای فهم ما از شکاف متعاقبِ آن بین آنچه اکنون سنّتهای فلسفیِ تحلیلی و قارّهای مینامیم، اهمیت بسزایی دارد.
قبل از این مواجهه دستکم در جهان فکری-فلسفیِ آلمانیزبان چنین شکافی وجود نداشت. تجربهگرایی منطقی، پدیدارشناسی هوسرلی، نوکانتیگرایی و نسخۀ جدید پدیدارشناسیِ اگزیستانسیال_هرمنوتیکیِ هایدگر بیشتر به سلسله مبادلات و مشاجرات فلسفی جذّابی اشتغال نظری داشتند که همگی
متوجّهمنبعث از تحوّلات انقلابی بود که هر دویِ علوم طبیعی/علوم انسانی را دربرگرفته بود. جنبشهای فلسفی مختلف البته بر سر تفسیر و اهمیّت این تحوّلات انقلابی متفقالقول نبودند و با یکدیگر اختلاف داشتند، امّا کماکان بههمانیک زبان فلسفی سخن میگفتند و فعّالانه با همدیگر درگیر مجموعهای از مسائل فلسفی مشترک بودند.
علاوهبراین، از آنجائیکه خود مُباحثۀ داووس به سرنوشت نوکانتیگرایی و تفسیر درست از فلسفه کانت مربوط میشود (که در آن هدف اصلی هایدگر نقد مکتب نوکانتی ماربورگ است که کاسیرر ارتباط نزدیکی با آن داشت) بیشتر امیدوار
میشوممتانشان دهم که با دقّتنظر در هر یک از این مسیرهای متنوّعی که اندیشۀ هر یک از این سه فیلسوف در جهتهای کاملاً متفاوت و در عین حال از یک میراث مشترک نوکانتی رشد و نمو یافتهاند،منشأسرچشمه و سرآغاز شکاف تحلیلی/ قارّهای را تا حدّ زیادی روشن شود.
در این زمینه: کتاب نزاع ایده ها

