شکسپیر در بسیاری از سوناتهایش بازیهای زبانی و شوخیهای لفظی (پان) گنجانده، از جمله شوخیهایی با نام خودش، «ویل»؛ و برای برجسته کردن آنها از ایتالیک استفاده کرده، مانند این نمونه در یکی از سوناتها.
شکسپیر
از همینرو، تایرویت حدس زد که این عبارت هم باید نوعی شوخی لفظی باشد. واژهی Hews را میتوان شکل تغییریافتهی نام خانوادگی رایج Hughes دانست، و اگر آن را در کنار بازیهای زبانی مربوط به نام «ویل» بگذاریم، احتمال میرود که منظور از «آقای دابلیو.اچ.» همان «ویلیام هیوز» باشد. کسی که، چنانکه آقای بِست گفته بود، مردی است از «همهرنگ» (all hues).
نظریهی تایرویت در زمان خودش چندان جنجالبرانگیز نبود و دنیای ادبیات را تکان نداد، اما از سوی پژوهشگری به نام ادموند مالون تأیید شد—و همین تأیید برای حفظ نظریه در فضای نقد ادبی کافی بود. تا جایی که ه.اِ. رولینز، از برجستهترین پژوهشگران سوناتها، در دههی ۱۹۴۰ با طعنه نوشت که تأیید مالون «روحی را زنده کرد که بیرون راندنش سختتر از روح پدر هملت بود!» بدین ترتیب، این نظریهی «زامبیوار» قرن هجدهم، سر از داستان کوتاهی از اسکار وایلد درمیآورد و حتی در اولیس جویس نیز بهصورت ایهاموار بازتاب مییابد.
در سال ۱۸۸۹، وایلد نظریهی تایرویت را گرفت و چرخشی خلاقانه به آن داد. در داستان، سیریل گراهام به این کشف میرسد که ویلی هیوز در واقع بازیگر جوانی در گروه تئاتر شکسپیر بوده که نقش تمام زنان را بازی میکرده است. سیریل بهشکلی تصادفی به پرترهای از ویلی برمیخورد که در آن، نسخهای از مجموعهی سوناتها در دست دارد و تقدیمنامهی معروف روی آن دیده میشود. و این بهزعم او، ثابت میکند که ویلی همان «جوان زیبارو» و معشوق شکسپیر بوده است.
سونات بیستم، که تایرویت نیز به آن استناد کرده، بهطور خاص زیبایی جوان زیبارو را ستایش میکند و او را چنان شبیه به زن میداند که هیچیک از عیبهای زنانه را ندارد. در روایت وایلد، چندان دشوار نیست که رگههای همجنسخواهانه را در این سونات تشخیص دهیم. ظاهراً ویلی اچ. چهرهاش دل از همه میبرده، و ویلی اِس. (شکسپیر) هم نمیتوانسته چشم از او بردارد. متأسفانه، یک ایراد اساسی هم در پژوهشهای تایرویت وجود دارد و هم در ماجراجویی سیریل: هیچگونه مدرکی – حتی در حد اشارهای مبهم – وجود ندارد که ویلی هیوز در نمایشنامههای شکسپیر بازی کرده باشد یا اصلاً وجود خارجی داشته باشد. و درست مانند استیون ددالوس و نظریهاش دربارهی شکسپیر، شخصیتهای وایلد نیز در دل داستان، نظریهای را که خودشان مطرح کردهاند، رد میکنند. حتی روشن نیست که خود وایلد واقعاً به ماجرای ویلی هیوز باور داشته یا نه. لرد آلفرد داگلاس ادعا میکرد که وایلد باور داشت، اما خود داستان تا حد زیادی این نظریه را بیاعتبار میکند. و در نهایت، ما حتی نمیدانیم که آیا خود شکسپیر واقعاً آن یادداشت تقدیمشده به «آقای دبلیو.اچ.» را نوشته یا نه.
در این زمینه: محاکمات تحقیرآمیز اسکار وایلد
برگرفته از کتاب پرتره آقای ویلی هیوز

