جامعه در برابر معالجه ایستادگی میکند زیرا نهتنها دربارۀ اعتبار باورها تردید ایجاد میشود بلکه حقیقت نگرشهای انسانی تبیینشده در قالب باورها به پرسش کشیده میشوند؛ چراکه تلاش برای جانبداری از حقیقت معطوف به ناحقیقت زیست انسانهاییِ خاص شدهاست و بحث نظری فراتر از موضوع تحلیل و استدلالها تا کشمکش وجودی له و علیه حقیقت شدّت مییابد و این کشمکشی است که میتواند هر سطحی از زیست انسانی، از متقاعدسازی روحانی یا به معنایِ افلاطونی: تا پروپاگاندای روانی و حتی هجوم فیزیکی و تخریب را در برمیگیرد.
جامعه
ما امروزه زیر فشار وحشت برخاسته از تمامیتخواهی، شاید مایل باشیم که از اساس به صورتهای مُتجسد از مخالفت یا هماوردی بیاندیشیم امّا این صورتهای مخالفت صرفاً زمانی حقیقتاً رادیکال و خطرناک خواهند بود که شکّ فلسفی خودش هم مورد تشکیک قرار گیرد، زمانیکه دوکسا ظاهری فلسفی به خود بگیرد یا آنگاه که (به ناحق) مدعی نام علم شود و خود علم را بهعنوان امری غیرعلمی منع کند.
این ممنوعسازی تنها در صورتیکه بتواند بهطور اجتماعی موثر واقع شود؛ به جایی خواهد رسید که سنجهها دیگر برای علاج نابهسامانی معنوی، کار نخواهند کرد. تمدن کهن هلنی، هرگز به آنجا نرسید که فلسفهپردازی بتواند به شکل مرگآسایی خطرآفرین باشد بلکه فلسفه و بالاخص علوم سیاسی بالیدند و شکوفا شدند. در همین راستا، هرگز به ذهن یک یونانی خطور نکرد که جستار تحلیلی را منع کند.
در این زمینه: منع پرسشگری
برگرفته از کتاب علم، سیاست و گنوسیسم

