آن چیزی که میداند یا از تجربۀ ما آگاه است چیست؟ بگذارید این پرسش شما را از هرآنچه نسبت به آن آگاهی دارید (متعلَّق آگاهی) به آن چیزی که میداند یا آگاه است (فاعل آگاه) برساند.
خویشتن ما
اینکه گفته میشود چنین پرسشی شما را به چیزی که میداند یا آگاه است میرساند نادانسته و ناخواسته میگوید ما یک چیز هستیم و «آنکه میداند یا آگاه است» چیزی دیگر است که میتوانیم به آن راه پیدا کنیم. ما آگاهی هستیم! نمیتوانیم به آنجا برسیم، نمیتوانیم به آنجا برویم. من نمیتوانم بهسوی خودم روانه شوم چون، پیش از روانه شدن، من خودم هستم.
بنابراین وقتی میپرسیم آن چیست که میداند یا از تجربۀ ما آگاه است، پاسخ میدهیم آن «ما به مثابه آگاهیست» که هدایتِ توجه به محتوای ابژکتیو تجربه-اندیشهها، تصویرهای ذهنی، احساسها، حسها و ادراکها-را متوقف میکند و به خویشتناش بازمیگردد. ما خویشتنمان را بهیاد میآوریم. ما از خویشتنمان آگاه میشویم.
درواقع، ما همیشه از خویشتنمان آگاه هستیم، چون آگاه بودن چیزی است که ما هستیم، نه کاری که انجام میدهیم. آگاهی در دل تجربۀ همۀ افراد میدرخشد، حتی اگر، در بیشتر موارد، با تجربه پنهان شود. حتی وقتی ظاهراً با محتوای تجربه پنهان میشود، شناختِ آگاهی از خودش بهعنوان حس «خودم بودن» از تجربه عبور میکند.
حسِ «خودم بودن» در دل هر تجربهای قرار دارد و صرفنظر از محتوای تجربه عمیقاً در تجربه نفوذ میکند. هریک از ما به هرچه فکر میکنیم یا احساس و ادراک میکنیم در آن لحظه تجربۀ «خودم بودن» را داریم. آنچیزی که تجربۀ «خودم بودن» را دارد چیست؟ آنچیز هرچه هست باید خودش آگاه باشد.
اگر آگاه نباشد، نمیتواند از تجربۀ «خودم بودن» ، یا درواقع از هر تجربهای دیگر، آگاه باشد. این من، آگاهی، است که تجربۀ «خودم بودن» را دارد. تجربۀ «خودم بودن» شناختِ آگاهی از خودش است. شناخت یک شخص خاص از خودش نیست، چون شخصِ خاص آگاه نیست. فقط آگاهی آگاه است و آگاهی خصوصیت یک شخص خاص نیست.
شخص مجموعهای از اندیشهها، تصویرهای ذهنی، احساسها، حسها و ادراکهاست. هریک از این موارد اُبژۀ تجربهای است که ما، آگاهی، از آن آگاه هستیم. اندیشه آگاه نیست فقط اندیشه است. اندیشه تجربۀ سوبژکتیو از «خودم بودن» را ندارد و بنابراین هرگز خودش را «من» نمیخواند؛ احساس یا ادراک نیز چنین است. هیچ اُبژۀ تجربهای نمیتواند موجودیت خودش را بشناسد.
و بااینحال هریک از ما یقیناً تجربۀ «من هستم» را دارد. فقط آنکه خودش را میشناسد تجربۀ «من هستم» را دارد. فقط آگاهی خودش را میشناسد و بنابراین میتواند تجربۀ «خودم بودن» یا «من هستم» را داشته باشد. فقط آگاهی موجودیتِ خودش را میشناسد. «من» نامی است که هرچیزی که خودش را میشناسد به خودش میدهد. بهاینترتیب، نام «من» یا شناخت «من هستم» فقط به شناختِ آگاهی از خودش اشاره دارد. شناخت ما از خویشتنمان شناختِ آگاهی از خودش است.
در این زمینه: خاطره جاودانگی ما
برگرفته از کتاب من بی من

