بهنظر میرسد این شکاکیت کاملاً منطقی باشد. اصل عدم تناقض و تنظیم چیزها بهصورت جفتهای مفهومی، یک سرخط اساسی است. عمل بر اساس این منطق یک انتخاب نیست. برای مثال، ما تصمیم نمیگیریم با عبارات متضاد سخن بگوییم و بیاندیشیم یا نه، که بدیهی است خود یک تقابل دوگانه دیگر است؛ ما پیشاپیش در متن زبانها و نظامهای فکری قرار گرفتهایم که اساساً در ساختار و شیوههای عملکردشان متضاد هستند. همانطور که ارسطو در متافیزیک گفته بود، اصل عدم تناقض – در ارتباط با واقعیات هستیشناختی، حدود معرفتشناختی یا عبارات منطقی – بنیادی و اساساً فراتر از اثبات تجربی است.
قدرت
یا همانگونه که دریدا توضیح داده بود – هدایت اصل ارسطویی عدم تناقض بدون معرفی آن به این صورت – این شیوه تفکر همه یا هیچ داوطلبانه نیست؛ این همه یا هیچ است: «هر مفهوم مدعی دقت و جدیتی بهمعنای جایگزینی «همه یا هیچ» نیست. حتی اگر در «واقعیت» یا در «تجربه» همه باور کنند که او میداند هرگز «همه یا هیچی» وجود ندارد، باز یک مفهوم خود را تنها بر اساس «همه یا هیچ» تعیّن میبخشد. شکلگیری مفهومی فلسفی خارج از این منطق همه یا هیچ، غیرممکن یا نامعتبر است».
در نتیجه، اندیشیدن و سخن گفتن در چارچوب تقابل دوگانه معنا پیدا میکند. و دقیقاً به این دلیل معنا مییابد که همان [تقابل] شرایط و ضوابط معنابخشی است. پس مشکل چیست؟ همانطور که دریدا (و دیگرانی که بهنوعی میتوانند زیر چتر پساساختارگرایی قرار گیرند) اشاره کردهاند، مشکل این است که این تقابلهای منطقی پیشاپیش پیشداورانه هستند. آنها هیچگاه تعینهای بیطرف واقعیت عینی نیستند و نبودهاند. آنها باعث ایجاد تفاوت میشوند و این تفاوت همیشه از نظر اجتماعی، سیاسی، اخلاقی و ایدئولوژیک ایجاد تفاوت میکند. تقابلهای مفهومی، در هر کجا و هر طور که ظاهر شوند و فرموله گردند، باعث ایجاد و سازماندهی سلسلهمراتب نابرابری میشوند که تعیّنهای ارزش و اعمال قدرت هستند.
برای مثال، تقابل دوگانه بهظاهر عینیِ ذهن/بدن را در نظر بگیرید که بخش اعظم قسمت دشوار کار را در فلسفه مدرن انجام میدهد. تفاوت قطعی و تاثیرگذار است. این تقابل یک نظام کلی ارزششناختی ایجاد میکند که به یک اصطلاح بر و علیه دیگری امتیاز و اولویت میدهد. این شیوه اندیشیدن که عمل اندیشه را مهمتر از تجسم فیزیکی میداند، پیامدهای ویرانگری داشته است. این اندیشه به انسانها اجازه داده است تا به طرد حیوانات دیگر بهعنوان رباتهای بیفکری بپردازد که میتوانند بدون توجه بیشتر مورد استفاده و سوء استفاده قرار گیرند.
برای توجیه توسعهطلبی جهانی امپراتوریهای استعماری و تسلط یک گروه از مردم (سفیدپوستان اروپایی) بر دیگران (آفریقاییان، مردمان بومی قاره آمریکا و استرالیا و غیره) استفاده شده است. و شیوه کلی تفکری ایجاد کرده است که نیچه آن را «تحقیرکنندگان بدن» نامیده بود که امروزه در اشکال مختلف شرمآورسازی بدن انعکاس مییابد؛ بهحاشیهرانی نظاممند «بدنهای دیگر» (برای مثال، زنان، رنگینپوستان، افراد دارای معلولیتهای جسمی، و افراد تراجنسیتی)؛ و ایدئولوژی سایبرپانک، تکنوتوپیایی فرار از «گوشت بدن» از طریق رابط مستقیم عصبی به ماتریس رایانه و نیز تلاشهای پژوهشی عملی در رابط مغز – رایانه، شبیهسازی کل مغز، و بارگذاری ذهن.
نوید وانوسازی این است که مکانیسم قدرتمندی برای اندیشیدن به راه خروج ما از هزارتوی جفتها و دوگانگیهای دردسرساز متضادی، مانند ذهن/بدن، فراهم میکند که ما بر اساس آنها به درک خود، جهان خود و دیگران اقدام کردهایم. همه اینها نویدبخش بهنظر میرسند، بهویژه برای افراد و اجتماعاتی که به هر دلیلی در «سمت اشتباه» این دوگانگیهای متضاد قرار گرفته شدهاند. اما این کار بدون هزینه و مخاطرات احتمالی نیست.
در این زمینه: وانوسازی چیست
برگرفته از کتاب وانوسازی

