دوران پس از جنگ سرد دوران خوشی برای دیپلماسی فرهنگی آمریكا نبود. توجیه برنامههای فرهنگی به ویژه در کنگره سخت به نظر میرسید و كاهشهای جدی {در برنامه و بودجهها} آغاز شد. با این حال، حتی با عقبنشینی ایالاتمتحده از دیپلماسی فرهنگی، فرهنگ به شکلی فزاینده در گفتمان روابط بینالملل محوریت یافت. در سال 1993 ساموئل پی هانتینگتون تا آنجا پیش رفت که آینده سیستم بینالمللی را «برخورد تمدنها» توصیف کرد.
قدرت نرم
صداهای دیگر از جمله رئیسجمهور ایران محمد خاتمی و مجمع عمومی سازمانملل متحد، ترجیح دادند از لزوم تسهیل «گفتوگوی تمدنها» صحبت کنند. از نظر علمی بدون شک دو ایده قوی، ایده قدرت نرم جوزف نای و شناسایی برندهای ملی سیمون آنهولت بود.
هر دو یک منطق ترویج فرهنگی و پشتوانه کاری برای بازیگران آشنا و اعمال قدرتهای فزاینده درباره کشورهایی مانند چین، کره جنوبی، ترکیه، قزاقستان، امارات متحده و همه آنهایی که در اعزام و تلاش برای میزبانی نمایشگاهها انرژی فوقالعادهای به خرج داده بودند، ارائه کردند. در قرن بیستویکم زمانی که محدودیت بودجههای دولتی به آنها اجازه حرکت نمیداد این بازیگران غیر دولتی بودند که وظیفه آنها را برعهده گرفتند، واضح بود که دیپلماسی فرهنگی به عنوان عنصر مهمی از عملکرد دیپلماسی عمومی باقی میماند.
در این زمینه: ظهور برندسازی ملی
برگرفته از کتاب دولت ها چگونه پیروز می شوند

