خودفرمانیِ عقل، رهایش عقل از پیوندش با الهیات وحی و خودبیانگری آن که عقل انسانی است، در عین حال به معنای رهایی عقل فردی برای خود است. انزوایِ انسان پیامد مستقیم خودفرمانیِ انسان است. بنابراین در عمل، عقل بلافاصله عقل سوبژکتیو از کار درمیآید، حتی اگر همانند سابق بهطور طبیعی خود را با آرمان یک عقل کلی، ابژکتیو و مطلق تطبیق دهد و هنوز از ادعای خود مبنی بر «عینی بودن» و عمومیت داشتن، دست برنداشته باشد، ادعایی که آن را در برابر باورهای گوناگون با قاطعیت مطرح مینماید. به اصطلاح، رهایی فرد به شرط پیوند با عقل روی میدهد؛ خودمختاری، فرمانبرداری از عقل عمومیِ موجود در من است.
انزوایِ انسان
در اینجا در عین حال (همانند ادعاهای شناختِ علم مدرن) ریشهای از «خودچالشی» و «خود مسئلهسازیِ» عقل، یعنی پرسش در مورد امکانات، مرزها و گسترهی شناخت نهفته است. عقل درواقع چیست و اصلاً چه کاری میتواند انجام دهد: خواه ابزار شناخت (عقل نظری)، خواه مرجع شناخت (عقل عملی) باشد؟ عقل واقعی، به معنای روشنگری، فقط عقل درست نیست، بلکه عقل زنده است، شناختی زنده، مشابه با اعتقاد زنده. بنابراین عقل واقعی معطوف به دانش نظری صرف نیست.
عقل واقعی میبایست عقل معتبر باشد، یعنی اندیشهی اصیل و واقعاً کامل (خوداندیشی) ؛ این عقل بهویژه میبایست مؤثر باشد، یعنی عقل اخلاقی-عملیِ معطوف به کنش باشد. عقل عملی در اراده فعال و مؤثر میشود، یعنی در ارادهی خوب و درست، ارادهای که خود میبایست ایجاد یا بیدار شود. با وجود اینکه روشنگری در درجه اول به معنای اصلاحِ فهم است، اما علاوه بر این هدف آن اصلاحِ اراده نیز است؛ «اصلاح فهم» میبایست در خدمت «اصلاح اراده» باشد.
درنهایت (در روشنگری) موضوع تکامل انسان از طریق تکامل عقل او مطرح است. به قلب نیز میبایست همانند فهم (قوهی فاهمه)، روشنایی بخشیده شود، سعادت انسان میبایست از راه حقیقت باشد. بنابراین قرن هجدهم، قرن فلسفهی عملی نیز محسوب میشود و تعالیم فلسفی آموزش عملی است که جایگزین تربیت مذهبی میشود. فضیلت و سعادت حال به شعارهای انگزیشی و مؤثری تبدیل میشوند، چون مسئلهی شناخت، بهعنوان شناختِ از لحاظ عملی حائز اهمیت، مطرح است.
در این زمینه: روشنگری و خرافات

