برای شروع، باید به اجمال دیدگاههای هیتلر درباره آنچه را که وی «مساله یهود» مینامید بیان کنم. سه دلیل برای اهمیت این موضوع وجود دارد. نخست، او رهبر دولت و حکومت بود و قدرت دیکتاتوری را در آلمان آن زمان در اختیار داشت.
هولوکاست
دوم، او تنها نازی، و تا جایی که میدانم، تنها یهودستیزی بود که از کشتار نظاممند توسط دولت به عنوان روشی برای حل مساله یهود طرفداری میکرد. و سوم، چیزی که او اخراج یهودیان مینامید برای وی اهمیت بالایی داشت. او خود دو هدف عمده کشورگشایی و نابودی یهودیان را مشخص کرده بود و تمام جنبههای دیگر سیاست را به عنوان ابزاری برای دستیابی به این اهداف در نظر می گرفت.
مدرک نخست که در واقع اولین سند فعالیت سیاسی وی به شمار میرود، نامهای است به تاریخ 16 سپتامبر 1919 که در آن نوشت هدف نهایی یهودستیزی باید بی برو برگرد حذف تمام یهودیان باشد.بافتار و نیز اظهارات ضدیهودی وی طی سالهای آتی به وضوح نشان میدهد مراد وی چه بوده است: یهودیان ساکن آلمان باید از آلمان به نقاط دیگر اخراج شوند. پس از 1924 واژه حذف مترادف با کشتن شد، هرچند فرمولبندیهای خاص او حاکی از آن است که این راه حل را حتی قبل از 1924 در ذهن داشت. هیتلر در جلد دوم نبرد من نوشت که حذف یهودیان تنها با نیروی «شمشیر» به دست میآید و چنین کاری را «خونبار» خواند.
او حالا این باور را به تفصیل توضیح داد که مساله یهود برای کل جهان دارای اهمیت است و از این گلایه کرد که در آغاز و طی جنگ جهانی اول فرصت کشتن دوازده هزار یهودی با اتاقهای گاز دست نداد. به عبارت دیگر، معنی حرف او این است که کشتار بخشی از جمعیت یهودی آلمان طی جنگ جهانی اول (دوازده هزار نفر از کل جمعیتی که وی ششصدهزار نفر تخمین میزد) راهی برای کسب پیروزی در جنگ بود. همچنین این پیشنهاد مبهم نیز در سخنان وی وجود داشت که کاش دیگر کشورها هم یهودیان خود را از بین میبردند.
هیتلر در کتابهایش، به ویژه آنهایی که از 1928 نوشت، که البته تا سال 1961 منتشر نشدند، به طور مشروح توضیح داد که حذف یهودیان خواسته قلبی او بوده است. این نکته را نباید فراموش کرد که نفرت وی قطعاً غیرعقلانی اما خاص بود. به زعم او، یهودیان یک قوم یا نژاد بودند نه یک اجتماع دینی. یهودیان با تعلق به یک قومیت مثل همه در نبرد برای قدرت شرکت داشتند، اما بدون داشتن دولت سرزمینی نمیتوانستند در شکل عادی نبرد که جنگیدن برای فضای حیاتی بود شرکت کنند. از این رو با ابزارهای دیگر برای کسب قدرت میجنگیدند. در این نبرد دشمن این یا آن ملت نبود بلکه همه ملتها، اصل ملیت، قانون طبیعت و تاریخ بود. بنابراین یهودیان نه دشمن ملت آلمان که دشمن بشریت بودند و حذف آنها نه کار یک ملت خاص که کار تمام دنیا بود.
در راستای همین استدلال توان گفت حذف یهودیان آلمان به نفع این کشور بود چراکه آنها توانایی آلمان برای نبرد بر سر فضای حیاتی را تحلیل میبردند. در نتیجه، انتقالشان به کشورهایی که دشمنان بالقوه یا بالفعل آلمان در نبرد بر سر فضای حیاتی بودند به معنای تضعیف این کشورها و لذا به نفع آلمان بود. اما هیتلر این مهم را صریحاً ابراز نکرد. او از دیگر کشورها خواست آنها هم به حذف یهودیان بپردازند. این تناقض مهمی در یهودستیزی هیتلر است. به عنوان یک آلمانی او به دنبال حذف یهودیان قبل از سایر دشمنان بود. مساله یهود چنان برای او اهمیت داشت که به دنبال حذف همه یهودیان بود. در جولای 1941 هیتلر به سیاستمداران خارجی اظهار داشت از همه دولتها میخواهد یهودیان را از بین ببرند. در اکتبر همان سال سرنوشتساز هم اعلام نمود که با حذف این آفت به بشریت خدمت میکند.
رودولف بینیون به گونهای مستدل نشان داده که هیتلر نتوانست این تناقض را حل کند. از این رو سیاست نژادیاش از همان آغاز شفافیت کمتری در مقایسه با سیاست خارجیاش داشت. مثلا در خصوص کشورگشایی که یکی از اهداف او به حساب میآمد کار آسانی پیش رو داشت چراکه میخواست منافع آلمان را به شکل انحصارگرایانهای دنبال کند، اما در مورد یهودیان، او ناچار بود منافع آلمان و بشریت را همزمان دنبال کند و بنابراین کار برایش بسیار دشوار بود. او گاهی اولویتهایش را مشخص میکرد و گاهی هم نمیکرد و همین سردرگمی بدل به وجه مشخصه اقداماتش شد.
در این زمینه: هیتلر به قدرت می رسد
برگرفته از کتاب هیتلر در تاریخ

