خودگرایی، که صورتی از جهل است، معلول شکاف ایجاد شده در نظریهی دانش در دوران رنسانس است. مطابق جهانبینی اندیشمندان قرون وسطی، مسیر یادگیری، مسیر خویشتنکاهی است، و عالِم فلسفه کسی است که سرتاسر مسیر عقلانی افتادگی را طی کرده باشد.
خودگرایی
مطالعه و بازاندیشی، او را به سوی بینشی درست نسبت به خویشتن خویش رهنمون کرده میکند، بدین ترتیب، این خویشتن، به جای کاریکاتوری کردن جهان به وسیلهی ضرورت وجودی خود و حرارت امیالش، جای خود را در سلسله مراتب واقعیت پیدا میکند.
جملهی ارادهی اوست که مایهی صلح ماست از زبان دانته، کشف نهایی این فرایند است. بنابراین دانش ایدئالیستی قرون وسطی، مسیر افتادگی را هموار میکرد.بیکن با جملهی “دانش، قدرت است”، مفهومی متضاد را مطرح میکند. اگر چیرگی به غایت دانش بدل شود، آنگاه بعید است که صاحبان دانش نسبت به نفوذ و قدرت خود بیتفاوت باقی بمانند.
در نتیجه، آنها دچار غرور میشوند؛ آنها در صدد استیلا بر جهان مادی برمیآیند (در حالی که دانش ضرورتاً به مهارت تقلیل مییابد) که همین امر بر خودگرایی و خودستایی آنها میافزاید. این تاریخی مختصر بود از چگونگی تبدیل دانش از ابزار رستگاری معنوی به بنیان غرور روشنفکری.
در افسانههای یونانی، مانند افسانههای مسیحی، آوردهاند که دانش ممنوعهای وجود دارد که چیزی جز فلاکت برای جهان به ارمغان نمیآورد. نسل ما به خوبی طعم این دانش را چشیده است. منظور، دانش فایدهمندی است که جایگزین دانش حقیقت و نیکی شده و دانش فنها که جایگزین دانش غایتها.
اگر ادعا کنیم که مشکلات ما فلسفی هستند؛ نمیتوانیم انتظار داشته باشیم که بدون تجدید نظری معرفتشناختی به سوی ازخودگذشتگی بازگردیم، تجدید نظری که مطالعهی ماهیتها را بر فراز مطالعهی اجزاء قرار داده و مهارتهایی را که برای ادارهی جهان مورد نیازند، در جایگاهی مناسب و معتدل جای دهد. تا زمانی که ما تصمیم نگرفتهایم که آیا اساساً متمایل به حقیقت هستیم یا نه، هیچ کاری از ما ساخته نیست.
در این زمینه: جهان علم و عقلانیت
برگرفته از کتاب ایده ها پیامد دارند

