جامعهشناسی و روانشناسی پدیدارشناختی میتوانند به ورطۀ نسبیگرایی سیاسی، مذهبی و اخلاقی بیفتند.برای مثالبه نظر میرسد همین اتفاق برای لینگ و کوپر، دو تن از رواندرمانگرانِ متأثر از پدیدارشناسی، رخ داده است. در نگاه نخست به نظر میرسید که آنها از موضع سیاسی و نه لزوماً جامعهشناختی منسجمی برخوردار باشند. کار آنها با دور شدن از «عقلانیت غربی» و از فروید، به عنوان فردی که بیش از حد تحت تأثیر این شکل فکری خاص بوده است، به طور فزایندهای نسبیگرایانه شده است.
فروید، مکتب فرانکفورت و نظریه متاخر جامعه شناسی
مکتب فرانکفورت بسیاری از این موضوعات را در دهۀ 1930 مورد بحث قرار داد. همواره این شبهه در میان آنها وجود داشته است که پدیدارشناسی و پوزیتیویسم، که با صفاتی نظیر علمی بودن، عینی بودن، تساهل و پیچیدگی کارشان را شروع میکنند، به نسبیگرایی اخلاقی منتهی شده است. این نسبیگرایی به فاشیسم و به این باور منجر شد که با علم هر کاری میتوان کرد.
این ممکن است درست باشد. چنین تبعیتی در بهکارگیری تفکر عقلانی و علمی در امور انسانی، اخلاق و سیاست، باعث شد این گروه از متفکران برای پستهای دانشگاهی پرمنزلت اهمیت چندانی قائل نباشند. اکنون همین امر باعث میشود آنها دوباره در علوم انسانی از اهمیت بالایی برخوردار باشند. آنها به دنبال پیوند روانکاوی فروید با جامعهشناسی مارکسی بودند که توسط وبر اصلاح شده بود.
قبل از جنگ جهانی دوم، اریک فروم پیوندهایی را بین مارکس و فروید توسعه بخشیده و در آن زمان به تثبیت این تلاش متمایز و بدیع در برقراری ارتباط بین مارکسیسم و روانکاوی کمک کرده بود. دو مقالۀ مهم او ابتدا در سال 1932 منتشر شد و اکنون به زبان انگلیسی در کتاب بحران روانکاوی (1970) فروم در دسترس است. او در این دو مقاله تلاش کرد تا به بسط یک روانشناسی اجتماعی تحلیلی بپردازد؛ روانشناسیای که در پی آن بود تا دستگاه غریزی یک گروه و رفتار شهوانی و عمدتاً ناخودآگاهش را بر حسب ساختار اجتماعی-اقتصادی آن درک کند.
در این برهه از زمان، یعنی اوایل دهۀ 1930، فروم نقش کلیدی لیبیدو در تفکر فروید را میپذیرد و کماکان بر پایۀ مدل اولیه فروید عمل میکند، مدلی که مشتمل بر دو غریزۀ جنسی و صیانت نفس بود. غرایز مرگ که فروید در دهۀ 1930 شروع به نوشتن در مورد آنها کرد، هرگز توسط فروم پذیرفته نشد.
البته فروم پیشتر از جهانی بودن عقدۀ ادیپ انتقاد کرده بود. مطالعات انسانشناختی نشان داده بود این عقده در فرهنگهای دیگر وجود ندارد. کار مالینوفسکی از این نظر مهم بود، اما حتی تأثیرگذارتر از این در اندیشه متأخر فروم، اثر باخوفن نویسندۀ اواسط قرن نوزدهم بود که درباره مادرسالاری و حق مادر نوشته بود.
فروم به این نتیجه رسید که نظریۀ فروید بسیار محدود است، زیرا ممکن است تنها در مورد فرهنگهای پدرسالار کاربرد داشته باشد، نه برای فرهنگهای مادرسالار. این علاقه به جوامع مادرمحور با علاقۀ فروم به سوسیالیسم در جوامع مدرن گره خورده است، زیرا چنین جوامعی به جای محاسبۀ عقلانی، رقابت و سختکوشی و ارزشهای جوامع پدرمحور پروتستان، بر امنیت، شادی و آشکار شدن هماهنگ شخصیت افراد تأکید دارند. همچنین ثابت شد این قضیه پیامدهای اساسی برای تفکر او دارد، تفکری که تا حد زیادی بهویژه پس از پایان جنگ او را از سایر اعضای مؤسسه فرانکفورت متمایز کرد.
هورکهایمر در ابتدا کاملاً از کار فروم قدردانی میکرد، اما بعدها به شدت فرویدی شد. هورکهایمر با فروم در مورد نیاز به افزودن روانشناسی فردی به تحلیل اقتصادی، سیاسی و جامعهشناختی کلان مارکسیسم موافق بود. او همچنین از تصور فرویدی غرایز مرگ بیزار بود، زیرا فروید از مؤلفۀ تاریخی در تحلیل ظلم غافل شد و در نتیجه وضع موجود را مطلق ساخت و ضرورت وجود نخبگان دائمی برای مهار تودههای ویرانگر را پذیرفت. با این حال هورکهایمر به دلیل اصرار فروید بر اهمیت تمایلات جنسی، او را بر فروم ترجیح میداد.
فروم به دلیل علاقهاش به جوامع مادرمحور، تمایلات جنسی در قالب روابط محبتآمیز را به عنوان امری معنوی در نظر میگرفت. یکی دیگر از اعضای مکتب فرانکفورت که بر شیوۀ درک و دریافت کار فروم تأثیر گذاشت، آدورنو بود. او کار هورنی و فروم را در مقالهای که در سال 1946 نوشته بود، بررسی کرد. آدورنو استدلال کرد نظریۀ فروید در مورد غرایز آنچنان که تجدید نظرطلبهای فرویدی پیشنهاد میکردند، مکانیکی نیست و آنها بیش از حد بر ایگو متمرکز شدهاند
در این زمینه: جایگاه فروید نزد علم
برگرفته از کتاب فروید و جامعه مدرن

