جانور علفخوار بنا بَر سرنوشت خود، طعمه است؛ و از این رو، آنْ در پی اجتناب از این سرنوشت، بیهیچ مَصافی میگُریزد؛ اما وحوش شکارگر ناگُزیر از شکارَند. به این ترتیب، درمییابیم که نوعی از حیات وجود دارد که در درونیترین ماهیت خویش، تدافعی است؛ در حالیکه نوع دیگر، تهاجمی، سَرسخت، بیرَحم و مُخرب است. و تفاوتْ حتی در تکنیکهای تحرک نیز به چشم میخورد ـــ در یک سو، عادت به عقبنشینی، تیزپایی، میانبُر زَدن، گُریزگَری و نَهُفتن دیده میشود؛ و در سوی دیگر، تَحرکی سَرراست، جَستَنی شیروار، و فُروجَهشی عقابگون. احترازها و ضد احترازهایی هست که در اسلوب قوی و ضعیف، شبیه هستند.
شکار
زیرکی در مفهوم بشری، زیرکی فعالی است که تنها به جانوران شکارگر تعلق دارد. اما علفخواران در مقام مقایسه، نابخرداَند؛ و این نابخردی، تنها کبوتر یا فیل سادهدل را شامل نیست؛ بلکه تمامی انواع نجیبترین گونهها چون گاو، اسب و گوزن را نیز شامل است. اینان تنها در خشمی کورکورانه یا هیجانی جنسی قادر به ستیزاَند؛ در غیر این صورت، اجازه میدهند تا رامِشان کرده، و حتی کودکیْ آنها را هدایت کند. علاوه بر این تفاوتها در نوع حرکت، تفاوتهایی همچنان مؤثرتر در اندامهای حسی آنها وجود دارد که با تفاوت در نحوه درک و دریافتِ “جهان” توام هستند.
هر موجودی- خواه او متوجه محیط خویش باشد یا خودْ در آن محیطْ شایانِ توجه باشد یا هیچ یک از این دو صادق نباشند- به خودی خود در طبیعت و محیطی زندگی میکند که توجه او بدان محیط یا برجستگی او در آن محیط، روالِ رابطه است- روالی که برای هر نوعی از استدلال بشری، اســـرارآمیز و غیر قابل توضیح است؛ و رابطهای پدید آمده میان جاندار و محیط او از رهگذر لَمس، ترتیب و درک است که از کلیتِ محیط، جهانی ادراکی را خلق میکند که خاصِ هر جاندار است. علفخواران برتر، گرچه از رهگذر شنوایی مَهار میشوند؛ اما بوییدن برای آنها مهمتر از شنوایی است.از سوی دیگر، گوشتخواران برترْ از رهگذر چشم مَهار میشوند. بویایی مشخصاً حسی دفاعی است. بینی، خاستگاه و بُعدِ مسافت خطر را درمییابد؛ و بالتبع، حرکتِ فرار در مسیری مناسب و دور شدن از خطر را به جانور ارائه میکند.
در این زمینه: مسئله تکنیک و صناعت
برگرفته از کتاب بشر و تکنیک افاداتی من باب فلسفه حیات

