از دوران قرون وسطی، در مبارزات بین پادشاهان و بارونها نوعی پارلمان اشرافی ایجاد گردیده بود که بعدها اشرافزادگان طبقه پایین «نجیب زادگان» و شهروندان متمول نیز به آن پیوستند، به نحوی که در انگلستان از قرن چهاردهم میلادی یک پارلمان با دو مجلس عوام و اعیان در حکومت مشارکت داشتهاند. در دوران هنری هشتم تصمیم وی مبنی بر جدایی کلیسای انگلستان از رم، منجر به ایجاد کلیسای انگلیکان گردید.
پارلمان
به این ترتیب وضعیت مذهبی پیچیدهای ایجاد شد، چون اسکاتلند و ایرلند (و همچنین اقشاره گستردهای در انگلستان) در ابتدا کاتولیک باقی ماندند و سپس در اسکاتلند، شکل ستیزهجویانهای از کالوینیسم پدیدار گشت که به عنوان پرزبیتاریسم (وابسته به کلیسای مشایخی پروتستان) به انگلستان گسترش یافت. کالوینیستهای انگلیسی که به دلیل سخت گیریهای ملموس اخلاقی «پیورتینها» نامیده میشدند، در بین شهروندان طبقه متوسط و همچنین در پارلمان اکثریت قابل توجهی پیدا کردند.
علاوه بر این فرقههای متعددی در انگلستان به وجود آمدند که کوئیکرها در بین آنها از همه شناخته شده تر بودند. از دید کلیسای انگلیکان که توسط الیزابت اول به عنوان کلیسای حکومتی به رسمیت شناخته شد، این فرقهها همگی دگراندیش و معاند محسوب میشدند. قرن هفدهم میلادی در انگلستان به شدت تحت تأثیر اختلاف بین پارلمان تشکیل شده ازگروههای مختلف مذهبی و پادشاهان اغلب کاتولیک و مستبد از خاندان استوارت قرار داشت.
پس از یک جنگ داخلی کوتاه مدت الیور کرامول رهبر ارتش پارلمان خواه، در سال 1649 دستور اعدام پادشاه را صادر کرد و به این ترتیب نظام سلطنت از میان برداشته شد. اگر چه وی از مدارا نسبت به سایر فرقهها (به استثنای) کاتولیکها پشتیبانی میکرد، اما در واقع پیورتینها که پیش از این نیز مورد آزار و اذیت قرار داشتند، همانند کاتولیکها فرقهای چندان مطلوب به شمار نمیرفتند، در دوران حاکمیت وی همچنین تعداد محاکمات جادوگران بسیار افزایش یافت.
با این همه اندکی پس مرگ کرامول خاندان استوارت بار دیگر به قدرت رسید و یک نظام پادشاهی جدید و بیتعصب و علاقه مند به امور دنیوی، جایگزین یک دیکتاتوری نظامیِ مذهبی- اخلاقی شد. اما هنگامی که پادشاهان جدید سیاست کاتولیکگرایی را بار دیگر در پیش گرفتند، پارلمان با تصویب قوانینی که تا قرن نوزدهم میلادی معتبر بودند، همه غیر انگلیکانیها را از عهده دار شدن سمتهای بالای حکومتی محروم نمود.
پارلمان همچنین پادشاه را برکنار کرد و در جریان انقلاب شکوهمند، ویلیام اورانژ را به عنوان ویلیام سوم به پادشاهی منصوب کرد. به این ترتیب صد و پنجاه سال جنگهای داخلی و مذهبی به پایان رسید و در اصل پارلمانتاریسم و پروتستانیسم به پیروزی دست یافتند. پادشاه حقوق پارلمان را به رسمیت شناخت و پارلمان نیز با تصویب قوانینی، مدارای محدود و آزادی مطبوعات را اعلام نمود.
به این ترتیب یک عملگرایی خاص، حسی برای آنچه که شدنی است، جایگزین درگیریهای خونین شد. از نظر سیاسی و اجتماعی حال پادشاه و پارلمان، طبقه اشراف و شهروندان در چارچوب یک قانون اساسی با هم ادغام میشدند؛ در امور مذهبی نیز سازش و مدارای نسبی به جای آزار و اذیت متقابل، حاکم گردیدند.
در این زمینه: شکست روشنگری

