بدقلقترین شرکای هیتلر نظامیان بودند که اکثراً به شاخه محافظهکار جامعه آلمان تعلق داشتند. از آنجا که ارتش در پی شکست آلمان در سال 1918 تحقیر شده و تعداد نظامیان در جمهوری وایمار کاهش یافته بود عموماً از هیتلر که وعده بازگرداندن شکوه و عظمت آلمان را میداد استقبال کردند. آنها بار دیگر زمانی نگران شدند که هیتلر دست به تشکیل نیروی نظامی موازی دیگری به نام اس.اس زد که در واقع یک نیروی ضربت ویژه در برای مقابله با آشوبهای داخلی یا هرگونه تلاش برای سرنگونی رژیم بود.
هیتلر و نظامیان
ارتش اما اصرار داشت تنها نیروی نظامی مشروع آلمان است و بخش اعظم مخالفت نظامیان با هیتلر به خصوص فون بک از این جا سرچشمه میگرفت. ژنرالها بعدها در 1938 در برابر برنامههای جنگی هیتلر مقاومت کردند و او را ترغیب به کنارگذاشتنشان نمودند. در پاییز 1939 وقتی هیتلر از ارتش خواست بلافاصله بعد از جنگ با لهستان به فرانسه حمله کند بار دیگر با مخالفت آنان روبرو شد. هیتلر جنگ را به تعویق انداخت که اتفاقاً بدل به پیروزی درخشانی برایش شد. این پیروزی اعتبار و پرستیژ بالایی برایش به ارمغان آورد و باعث شد از آن پس شخصاً فرماندهی عملیاتهای بعدی را در دست بگیرد.
بسیاری از افسرانی که با او مخالفت کردند بعدها اعتراف کردند که در آن زمان ترس بر آنها غلبه کرده بود و نسبت به پیشوا صادق نبودهاند. در نتیجه هیتلر هم هیچ مشکلی نداشت که آنها را به جبهه نبرد با روسیه اعزام کند. مخالفت ارتش با هیتلر بار دیگر زمانی نضج گرفت که نشانههای شکست در جنگ آشکار شد. این امر به سوءقصد به جان وی در 20 جولای 1944 منتهی شد. سوءقصد مزبور عمدتاً از حیث اخلاقی مورد ارزیابی قرار گرفته است. شکی نیست که چنین کاری جنبههای اخلاقی نیز داشت، اما باید تاکید کرد که انگیزه اصلی این توطئه به خاطر جنایتهای رژیم در 1944 نبود چرا که در 1938 هم رژیم دست به اعمال جنایتکارانه زده بود.
این حادثه در واقع تلاشی مذبوحانه از سوی محافل محافظهکاری بود که هیتلر را بر سر کار آوردند تا کنترلی حداقلی بر سئوالهایی از این دست پیدا کنند که آیا آلمان باید شروعکننده جنگ باشد یا به محض شکست باید تمامش کند. خلاصه اینکه، هیتلر رابطه سادهای با ارتش نداشت و حمایت این نهاد از او هرگز مسلم و قطعی نبود. هیتلر پشتیبانی ارتش را به تدریج و از برههای به برههای دیگر کسب میکرد و آن را نه فقط با تطمیع فرماندهان که با راضی نگهداشتن و نیز انجام لطفی در حقشان به دست میآورد. او آنها را شخصا با پاداشهای نقدی و نشانهای افتخاری و از همه مهمتر و در اصل با تبدیل آنها به همکاران خود تطمیع میکرد.
این اتفاق نخستین بار در ماجرای تصفیه روهم رخ داد که طی آن ارتش نقش فعالی ایفا کرد و خیلی زود بدل به شیوه محبوبی شد که هیتلر بارها از آن استفاده نمود. هیتلر دوست نداشت به دوستانی که که با او همنظر بودند تکیه کند. در واقع باید گفت او هیچ دوستی نداشت. در مقابل او به همکارانی اتکا میکرد که چنان تطمیعشان کرده بود که دیگر نمیتوانستند رهایش کنند. او دوست داشت افراد پلهای پشت سرشان را خراب کنند.
این تنها شکل وفاداری بود که هیتلر میفهمید و بارها هم به این موضوع اشاره کرده بود. برای مثال او همیشه از همکاری با فرانسویها نفرت داشت، اما وقتی هیملر در 1942 با پلیس فرانسه همکاری کرد با گفتن این جملات از او تقدیر نمود که “پلیس در این کشور از هر قشر دیگری منفورتر است و دنبال اقتداری برتر از اقتدار حکومت خودشان میگردند: یعنی ما. آنها روزی از ما التماس خواهند کرد که کشورشان را ترک نکنیم.
در این زمینه: هیتلر به قدرت می رسد
برگرفته از کتاب هیتلر در تاریخ

