برابری انتزاعی دولت سرمایهداری تنها کسانی را در بر میگیرد که «مستقل» تصور میشوند و لذا میتوانند قراردادهای آزادانه منعقد کنند، دقیقاً مثل نهادهای روم باستان، یعنی کسانی که قادرند با ابزار مبادله برای خود چیزی به دست بیاورند.
برابری انتزاعی
گاهی این تصور به وجود آمده که مارکس شهروند را با بورژوا- مبادلهکننده کالا- یکی میدانسته است. دولت، حداقل در انگلستان، به عنوان شکلی از قدرت اجتماعی بورژوایی پیش از پذیرش آهسته و محتاطانه دیگران در «جامعهای» که ادعای نمایندگیاش را دارد وجود داشته است.
نظریه سیاسی بورژوایی زمانی در این مورد صریح بود. مثلاً به زعم جان لاک، تنها مردان پولدار “مایل به حفظ مالکیت خود هستند و تنها آنها میتوانند زندگی عقلانی داشته باشند- این الزام و تعهد داوطلبانه به قانون خرد- که مبنایی ضروری برای مشارکت کامل در جامعه مدنی است”. این یکی دانستن مالکیت و عقلانیت بستری مشترک در روزگاری که او مینوشت و سالهای طولانی بعد آن بود. از این رو، او چنین جمعبندی نمود “جامعه مدنی باید تحت کنترل مردان واجد مالکیت باشد در حالی که بقیه (یعنی بخش اعظم انسانها؟) به جای آنکه عضوی از جامعه شهروندی باشند، تبدیل به “موضوع سیاست های دولت و مدیریت میشوند.
برای آنهایی که (غالباً در اکثریت بودهاند و) جایگاهشان در «جامعه» باید به عنوان ابژه مدیریت و تحت نظارت قرار گیرد، سوبژکتیویته حتی از آنچه مارکس تصور میکرد مساله آفرینتر است و شکاف میان شرایط انضمامی و بازنمایی انتزاعی هنوز بیشتر. این مهم در مدرنیته مصداق بیشتری پیدا میکند، «دولت، برخلاف اسلاف پیشاسرمایهداریاش ادعای نمایندگی همه را دارد (هرچند در انگلستان، که بار دیگر تصویر مارکس از گذشته را پیچیده میکند، این ادعا درباره پارلمان دستکم از قرن چهاردهم میلادی دایماً مطرح میشد).
کوتاه اینکه «خدای فانی» بیشتر اوقات بیشرمانه در قالب مرد سفیدپوست پروتستان درمیآید. ماکس وبر در مخالفت با ادعای اشمولر که میگفت دولت میتواند ورای طبقات باشد، در اشاره به دولت به نحو تحسین برانگیزی دیدگاه روشنی داشت یعنی گروههایی که در شرایط متغیر با اعمال قدرت سیاسی بر ملت مسلطاند. نگاه او نه تنها بر طبقات حاکم بلکه بر جنسیت ها، رنگ ها و باورهای مسلط اطلاق میشود.
در این زمینه: انسان قانونی
برگرفته از کتاب سرمایه داری و مدرنیته

