هر انسانی حس «خودم بودن» را دارد. حس «خودم بودن» عادیترین، درونیترین و آشناترین تجربۀ ماست و هر تجربهای را، بدون درنظرگرفتن محتوای آن، فرامیگیرد. این حس زمینۀ هر تجربهای است.حس «خودم بودن» هرگز ما را رها نمیکند و نمیتواند از ما جدا شود.
حس خود بودن
اگر من تنها هستم، حس «خودم بودن» حضور دارد، گرچه موقتاً رنگ احساس تنهایی به خود گرفته باشد. اگر من عاشق هستم، حس «خودم بودن» حضور دارد، گرچه با احساس عاشق بودن آمیخته شده باشد. حس «خودم بودن» به یک اندازه در هر دو احساس حاضر است.
اگر خسته، گرسنه، شوریده یا رنجور از درد هستم، حس «خودم بودن» بهقوت خود حاضر است، گرچه با تجربههای خستگی، گرسنگی، شوریدگی یا درد آمیخته شده باشد. درواقع، حس «خودم بودن» بر هر تجربهای حاکم است. مثل پردۀ سینما که رنگِ تصاویر ظاهرشده بر روی خود را میگیرد شناخت ما از «خودم بودن» نیز با اندیشهها، احساسها، حسها، ادراکها، فعالیتها و رابطهها محدود و مقید میشود. درضمن، همانطورکه تصاویر پیوسته تغییر میکند اما پردۀ سینما یکسان میماند، تجربه هم در طول زمان تغییر میکند اما واقعیتِ «خودم بودن» همیشه یکسان میماند.
«خودم بودن» عامل همیشه حاضر در هر تجربهای متغیر است.
در این زمینه: سنت معنوی اسپایرا سکولار یا دینی
برگرفته از کتاب من بی من

