آنقدر گفته شده است که نشان داده شود هگل صاحب بلندپروازانهترین فراروایتی است که کل گستره تاریخ بشر را شامل میشود، و تأثیر او در میان روشنفکران جوان آلمانی دهه ۱۸۳۰ بسیار زیاد بود که مارکس یکی از آنهاست. با این حال، مارکس مدعی شد که هگل را روی پاهایش قرار داد – یا بهتر بگوییم راه درست را برای او تعیین کرد – با این ادعا که این تحول دیالکتیکی شرایط مادی انسان واقعیت اصلی است و ذهن – اگرچه نباید آن را بهعنوان عاملی سببی نادیده گرفت زیرا با جهان مادی هم رابطه دیالکتیکی دارد و یک بازتاب صرف نیست – واقعیتی فرعی بود تا اصلی.
مارکس
فراروایت برساخته توسط مارکس و همکارش فردریک انگلس، کار هدفمند انسان را بهعنوان مبنای توسعه تکاملی شیوههای تولید، صورتبندیهای اجتماعی و روبناهای سیاسی و فرهنگی آنها قرار داد. آنها حالت اصلی انسان خردمند را بهعنوان یکی از کمونیسمهای بدوی (که اکنون فرهنگ شکار-گردآوری خوراک نامیده میشود) مینگریستند که در آن منابع بر اساس برابری تقریبی به اشتراک گذاشته میشد، زیرا این منابع آنقدر کمیاب بودند که اجازه هرگونه تنظیم دیگری را نمیدادند.
با این همه، با توسعه کشاورزی، مازاد بر امرار معاش میتوانست تولید شود، مالکیت پدید آمد (از جمله مالکیت در افراد دیگر) و طبقات اجتماعی شکل گرفتند. این بدان معناست که افراد خاصی (در نهایت اکثریت) میتوانستند – چه با اجبار روحی و چه فیزیکی – بهنفع اقلیت تشکیلدهنده طبقه حاکم مجبور به انجام کار شوند. توسعه بیشتر این فراروایت بر این مفروضه استوار بود که توسعه اجتماعی پس از آن در مراحل متمایزی رخ میدهد که هر یک باعث افزایش موجودی سرمایه اجتماعی، دانش علمی و قدرتهای تولیدی میشود.
مختصر اینکه، آنها مراحلی را شامل «شیوه تولید آسیایی» (آنها تمدنهای رودخانهای مصر، بینالنهرین و چین را در نظر داشتند) و بهدنبال آن بردهداری باستانی، فئودالیسم و سرمایهداری را در نظر گرفتند. همه به جز آخرین [سرمایهداری]، جوامع کمیابی بودند که در آن پیشرفت فرهنگی باید محدود به اقلیت کوچک وابسته به کار اجباری زیردستان باشد. سرمایهداری بر خلاف هر شیوه تولید قبلی، فنآوری و سازمان اجتماعی را تا حدی توسعه داده بود که نوید جامعهای از فراوانی میداد که در آن توسعه تاریخی وابسته به روابطی از این قبیل نبود.
با این وجود، سرمایهداری تحت هدایت منطق بازار از تحقق این امکان ناتوان بود، اگرچه ویژگی منحصربهفرد دیگری داشت – پرولتاریا را ایجاد کرده بود، طبقه کارگری که بر خلاف دهقانان یا صنعتگران مستقل، از خود مالکیت تولیدی نداشت و وابستگی کامل به پرداخت دستمزدهایی داشت که همواره در حال افزایش بودند و قطعا بزرگترین طبقه را در جامعه سرمایهداری تشکیل میداد. مارکس تصور میکرد که آنها از طریق منطق انباشت خیلی زود به اکثریت قاطع دست خواهند یافت.
سرمایهداری در این سناریو یک نظام محکوم به فناست که بواسطه تناقضهای آشکار در جنگ و رکود از هم گسیخته میشود. سرمایهداری ناگزیر به تسلیم در برابر سرنگونی انقلابی است و گورکنان آن، پرولتاریا، از منابع فیزیکی خود بهشکل جمعی استفاده خواهند کرد، تنها شیوهای که پرولتاریا میتواند با حداکثر کارایی از آنها استفاده کند تا تولید برای استفاده باشد و نه سود. بنابراین، منافع خود پرولتاریا در الغای بردهداری دستمزدی منافعی جهانی بود و جامعه بیطبقه بر آن نظارت خواهد کرد. مارکس «پایان تاریخ» را اعلام نکرد، بلکه خبر از آنچه «پیشاتاریخ» نامید، یعنی جامعه طبقاتی، داد تا بشریت بتواند به قابلیت کامل خود ارتقا یابد. چشمانداز آینده شاید در این اظهارنظر تروتسکی خلاصه شود که «انسان معمولی به مقام ارسطو، گوته، مارکس میرسد. و قلههای جدیدی بر فراز این ارتفاعات بهوجود خواهد آمد».
بدون هیچ تردیدی، این یک فراروایت بسیار قدرتمند است، تفسیری از گذشته که در آینده پیشبینی شده است. این فراروایت مدعی است که از یک تحلیل علمی تاریخ گذشته پیروی میکند، اما در عین حال قصد دارد الهامبخش باشد و پرولتاریا را برای تحقق سرنوشت خود برانگیزد. در حوالی زمان فروپاشی بلوک شوروی، بیش از یک مفسر به شباهتهای اسطورههای رنج و رستگاری توجه داشت و عنوان میکرد که این اصولا نسخهای سکولار شده الهیات مسیحی است. هیچ چیز تازهای درباره این موضوع وجود نداشت – برتراند راسل در اوایل دهه ۱۹۴۰ به نکته مشابهی اشاره کرد. البته این اتهام میتواند با این استدلال رد شود که آخرالزمانهای مذهبی، همراه با پیروزی قدیسان و مجازات بدکاران، پیشبینیهای خام و ابتدایی درباره جامعه بیطبقه تحققناپذیر در زمان خودشان بودند.
در این زمینه: تروتسکی و دویچر
برگرفته از کتاب پست مدرنیسم و تاریخ

