من نوشتن را خیلی جدی نمیگرفتم. حتی میتوان گفت که برایم کار بیمعنایی بود. نوشتن از نظر من وقت تلف کردن بود. شگفتی من از این است که این نظام ارزشی دوران کودکیام است که خود را در نگاه تحقیر آمیزم نسبت به نوشتن نشان میدهد.
نوشتن
من از یک خانواده پزشک میآیم، یکی از آن خانوادههای پزشک شهرستانی که-در مقایسه با زندگی نسبتاً آرام در شهرهای کوچک-برایم محیط راحت و – آن طور که پدر و مادرم میگویند: ترقیخواهی را فراهم ساختند. با این وجود، این محیط پزشکی عموماً، علیالخصوص در شهرستانها عمیقاً محافظهکار باقی میماند.
چنین محیطی هنوز به قرن نوزدهم تعلق دارد. میتوان یک مطالعه جامعهشناختی بسیار خوب در مورد محیط پزشکی در شهرستانهای فرانسه انجام داد. چنین مطالعهای نشان خواهد داد که پزشکی و علیالخصوص پزشکان در قرن نوزدهم به طبقه متوسط تعلق داشتند.
در این قرن، بورژواها در علم پزشکی به عنوان شکلی از عقلانیت روزانه که دغدغه بدن و سلامتی را دارد، حضور داشتند. در این معنا، می توانیم بگوییم که عقلانیت پزشکی جای اخلاقیات مذهبی را میگیرد. یک پزشک قرن نوزدهمی در عبارتی نسبتاً عمیق میگفت: که سلامتی جای رستگاری را گرفته است.
در این زمینه: نوشتن و دیوانگی
برگرفته از کتاب کلام بعداز مرگ آغاز می شود

