همۀ ما حس خودم بودن را داریم اما هرکسی خویشتنِ خود را بهوضوح تجربه نمیکند. در بیشتر موارد، حس ما از خویشتنمان با محتوای تجربۀ اندیشهها، احساسها، حسها، ادراکها، فعالیتها و رابطهها آمیخته میشود.
خویشتن خویش
بهمعنای دقیق کلمه، دو عنصر برای تجربۀ عادی خویشتنمان وجود دارد: هستی نامتغیرِ همیشه حاضر ما و ویژگیهایی که خویشتن از تجربۀ پیوسته متغیر ما میگیرد و ظاهراً با آن تجربه مقید و محدود میشود. هر تجربهای محدود به ماهیت است و آمیختگی خویشتن با ویژگیهای تجربه موجب میشود حسی محدود از خویشتن پدید آید.
ظاهراً خویشتنِ محدودشده همان خویشتن دیگر یا ایگو است که بیشترِ اندیشهها و احساسها بهخاطر آن پدید میآید و بیشترِ فعالیتها و رابطهها برای خدمت به آن انجام میشود. با رهاشدن از ویژگیهای تجربه، خویشتنِ ما هیچ مشخصهای ندارد و بنابراین هیچ حد و مرزی برای خودش ندارد.
خویشتن صرفاً هستیِ بینهایت یا نامحدود، شفاف، تهی، ساکت، آرام و بی تلاطم است. هستی یا خویشتنِ ذاتی ما هیچ بهرهای از تشویش و آشفتگیِ اندیشهها و احساسها ندارد، بنابراین ذاتاً آرام و صلحجوست. همانطورکه فضای اتاق با آدمها یا اسباب داخل آن آشفته نمیشود، هستی ِما نیز با هرچیزی که در تجربه اتفاق میافتد مشوش نمیشود.
وقتی درون خود هیچ کمبودی حس نکنیم، هستی ما طبیعتاً تحققیافته است و دیگر به تجربه نیاز ندارد تا خود را کامل کند. درست مثل پردۀ سینما که فیلم نه چیزی به آن اضافه میکند و نه چیزی از آن کم میکند. بنابراین، صلح و شادی وضعیت طبیعی هستی ذاتی ماست و اندیشهها، احساسها، فعالیتها و رابطههای کسی را تحت تأثیر قرار میدهد که خویشتناش را بهوضوح میشناسد. وقتی به خویشتن ذاتیمان امکان میدهیم با ویژگیهای تجربه آمیخته یا با آنها یکی شود، درآنصورت وضعیت طبیعی صلح و شادیِ خویشتنمان را پنهان یا تیره و تار میکنیم.
آب از خود مزهای ندارد اما مزۀ هرچیزی را میگیرد که با آن مخلوط میشود و ظاهراً تبدیل به چای یا قهوه میشود، هستی یا خویشتن ذاتی ما نیز از خودش هیچ خصیصهای ندارد اما ویژگی های تجربه را میگیرد و ظاهراً به شخص یعنی همان ایگو یا خودِ متناهی تبدیل میشود. برای مثال، وقتی احساسی مثل غمگینی، تنهایی یا اضطراب پدید میآید، دیگر خویشتنمان را که ذاتاً شفاف، آشکار، ساکت، صلحجو و تحققیافته است نمیشناسیم. چون شناخت ما از خویشتنمان با احساس آمیخته شده و بهواسطۀ آن تغییر کرده است. درنتیجه، هستی خود را به نفع احساس کنار میگذاریم.
درواقع، ظاهراً به احساس تبدیل میشویم. «من احساس غم میکنم» به «من غمگین هستم» تبدیل میشود. ما خویشتنمان را در تجربه گم میکنیم. ما خویشتنمان را فراموش میکنیم. اما، این فراموشی هرگز حس «خودم بودن» را کاملاً پنهان نمیکند. فراموشی حجابی ناقص است، چون حتی در تاریکترین احساسها هنوز تجربۀ «خودم بودن» را داریم. برای مثال، در افسردگی تجربۀ ما بسیار تحت تأثیر تاریکی قرار میگیرد تاحدّی که ویژگیهای فطریِ صلح و شادی ما تقریباً بهکلی پنهان میشود.
خویشتن ما ظاهراً جلای خود را از دست میدهد یا تیره و تار میشود. اما، درست همانطورکه ماهیت آب حتی هنگام آمیختن با چای یا قهوه یکسان میماند، خویشتنِ ذاتی ما هم حتی هنگام آمیختن با محتوای تجربه در حالت بکر خودش باقی میماند. فقط باید در دلِ هر تجربهای با هستی یا خویشتنِ ذاتیمان در تماس باشیم.
در این زمینه: حس خودم بودن
برگرفته از کتاب من بی من

